آیدین عشق ما

کودکانه های آیدین

آیدین و رمضان

دو هفته قبل که داشتم از دندون پزشکی برمیگشتم...با خودم فکر میکردم چقدر هوا گرمه...بعد یادم افتاد دو ماه دیگه پاییزه!!!خدای من...همون پاییر و زمستونی که بی صبرانه منتظر بهار شدنش بودم...البته الان انقدر گرمه که باز هم بی صبرانه منتظر خنک شدن هوا هستم یادم افتاد که وقتی تو نوزاد بودی چقدر روزها سخت میگذشت....چقــــــــدر طول میکشید که صبح ها به شب برسه و چقدر دیر روزها به هفته تبدیل میشد و حالا....چقدر زود 4 ماه از اون گردش های بوی عیدی گذشت...یادم افتاد که زمستون رو دوست نداشتم چون نگران مریضی تو بودم و این بهار انقدر بیماری برامون داشت که کلی شرمنده پاییز و زمستون بی دکتر رفتنمون شدم و حالا که دارم این پست رو مینویسم....انگار همین دی...
23 تير 1394

تبریز خرداد 94

یه روزگاری ده جایی بود که جاده اش خاکی بود...تو جاده خاکی گله گله گوسفند و گاو و بز و بره های کوچولو میدیدی که دارن میرن چرا...آب لوله کشی وجود نداشت...چند تا چشمه که پله های خطرناکی میخورد و میرفت پایین داشت که عوضش میرسیدی به آب خنک و زلالی که هرگز تو شهر نمیتونستی پیداش کنی...خونه ها حموم نداشت....ده دوتا حموم عمومی داشت که تو عاااشق این بودی که با چند تا دختر بچه همسن خودت بری تو نمره ها و خزینه وسطش و تا ظهر بیرون نیای...در همه خونه ها باز بود...درهای چوبی با کلون فلزی...در فلزی هم داشت ولی همه اون کلون رو داشتن...زنگی وجود نداشت...اصلا دری بسته نبود که زنگ بخواد...درها باز بود چون از بیشتر خونه ها جوی آبی رد میشد که امتداد همون چشمه ها...
11 تير 1394
33986 11 32 ادامه مطلب

تولد خاله مهین

دو تا قطب مخالف هم بودیم...هم چهره...هم اخلاقیات..هم روحیات اصلا درکش نمیکردم...اون هم همینطور...دوسش داشتم و نداشتم....شاید اون هم همینطور!! همیشه مواظبش بودم...حامیش بودم ولی نمیزاشتم بفهمه....اون هم تا میتونست حرصم رو درمیارود....تا میتونست باهام مخالفت میکرد...چه دفتر و کتاب ها که از هم پاره نکردیم...خواهرهای خونه ما... 5 و 6 ساله که بودیم ..عمه برامون عیدی دو تا عروسک خرید...یکی مومشکی و یکی موبور...مو بوره رو دادن به من و مومشکی رو به مهین...به خاطر چهره هامون که من سفید و طلایی بودم و مهین چشم و ابرو مشکی...همون لحظه مخالفت کرد که من موطلایی رو میخوام...من هم عروسکم رو محکم بغل کردم که مال خودمه...اون هم سر و موهای عروسک...ان...
6 تير 1394
1905 14 25 ادامه مطلب

آیدین و مهد

اصلا باورم نمیشد یه روز همچین پستی بنویسم برای پسر کوچولویی که دو سال تموم من رو خونه نشین کرد و من نمیدونستم نت چیه...گوشی موبایلم کجاست... قبلا ها دوستانی داشتم و بده بستون دوستانه ای... دو سال اول زندگیت من بودم و تو و بازی های دو نفره و حتی ددر هم دوست نداشتی...ترجیح میدادی بشینیم خونه و با هم بازی کنیم...و من هم همبازی خوبی بودم... از سال دوم عاشق بیرون رفتن و پارک رفتن شدی و هرروز بیرون و بازی ...استقلال تو کارهای شخصی ولی هنوز هردو وابسته هم دروغ میگفتم تو به من وابسته ای....من بهت وابسته بودم... خودم میدونستم این وابستگی داره بد میشه واسه هردومون....ولی حتی وقتی سپیده میبردت گردش یا با محمد میرفتی بیرون هم ضربان قلب...
27 خرداد 1394
1113 11 36 ادامه مطلب

آیدین در جشنواره

سلام دوست های گلم آیدین من تو جشنواره نی نی وبلاگ شرکت کرده اگه لطف کنین و کد 14 رو به شماره 1000891010 پیامک کنین خیـــــــــلی خیـــــــــــلی ممنونتون میشم                     ...
3 خرداد 1394

آیدین و دوچرخه

پارسال این موقع تو بحران شدید دو و نیم سالگی بودیم میدونستم نیم سالگی ها با بحران هستن و امسال هم منتظرش بودم ولی خداروشکر جز بهانه گیری های جزئی که شاید ما باتجربه تر شدیم و بهش عادت کردیم چیزی ندیدم....یادمه پارسال از تیر و مرداد ماه باورم نمیشد انقدر عوض شده باشی و بچه داری برام ساده تر شده باشه ولی....امسال این حس خستگی در کردن زودتر سراغمون اومده....الان تو اون دوره های خییییلی شیرین و خوب هستیم...از اون دوران که باورت نمیشه زمان چقدر زود میگذره...البته منظورم تو بچه داریه... پارسال از اردیبهشت شروع شد و یکی دو ماهی ادامه داشت امسال از عید شروع شده بود....مثل همون سلام نکردن تو عید دیدنی ها و تازه بداخلاقی کردن و اخم کردن و اخ اخ ...
31 ارديبهشت 1394
1048 15 35 ادامه مطلب

رامسر اردیبهشت 94

شبه... هیچی تو جاده معلوم نیست....ولی هوای پر از اکسیزنی که از دریچه های باز ماشین میاد تو بهت میگه اینجا باید خییلی فشنگ باشه...محمد هی میگه که کاش صبح راه میفتادیم تا بتونیم قشنگی جاده رو ببینیم...ولی بعد حرفش رو پس میگیره که خوب عوضش صبح که بیدار بشیم خستگی راه از تنمون در رفته و میتونیم از اولین روز سفرمون لذت ببریم...و دوباره چند دقیقه بعد باز از اول اون دیالوگ قببلی رو تکرار میکنه و هی از من میپرسه که نظر من چیه؟؟!! تو عقب ماشین تو صندلی خودت نشستی...من هنوز مبهوت این همه همکاری هستم...آروم داری بازی میکنی...با ماشین سیمان مخلوط کنت! شبه....هوای خوب چاده چالوس و ترانه های گلچین شده ای که یک شب من و محمد رو ساعتها بیدار نگه داشته...
15 ارديبهشت 1394
2100 21 65 ادامه مطلب

امید

یه وقتایی....یه چیزایی...یه اتفاقاتی باعث میشه دلت بخواد زمان زود بگذره...دلت میخواد اون مرحله از زندگیت رو سریع رد کنی...ولی غافلی از اینکه چندین سال بعد حسرت همون روزها رو میخوری غافلی از اینکه تو هر شرایطی...تو هر اتفاقی میشه فقط اون موردی که ناراحتت میکنه رو نبینی و از بقیه شرایطی که جای لذت بردن داره.....لـــــــــــــــذت ببری مثل اون دو ماه اول زندگیت که کولیک داشتی...که هرروز میگفتم کاش چشمامو ببندم و وقتی باز میکنم تو شش ماهه شده باشی...و الان دلم تنگه برای اون موجود کوچولویی که باید دمر رو دستم تاب میدادم شاید آروم بگیره مثل دوران بارداری و معده دردهایی که دلت میخواست زود این 9 ماه بگذره و کوچولوت بیاد بغلت...و الان گاهی ...
8 ارديبهشت 1394
1158 13 27 ادامه مطلب