آیدین عشق ما

کودکانه های آیدین

آیدین و مهد

اصلا باورم نمیشد یه روز همچین پستی بنویسم برای پسر کوچولویی که دو سال تموم من رو خونه نشین کرد و من نمیدونستم نت چیه...گوشی موبایلم کجاست... قبلا ها دوستانی داشتم و بده بستون دوستانه ای... دو سال اول زندگیت من بودم و تو و بازی های دو نفره و حتی ددر هم دوست نداشتی...ترجیح میدادی بشینیم خونه و با هم بازی کنیم...و من هم همبازی خوبی بودم... از سال دوم عاشق بیرون رفتن و پارک رفتن شدی و هرروز بیرون و بازی ...استقلال تو کارهای شخصی ولی هنوز هردو وابسته هم دروغ میگفتم تو به من وابسته ای....من بهت وابسته بودم... خودم میدونستم این وابستگی داره بد میشه واسه هردومون....ولی حتی وقتی سپیده میبردت گردش یا با محمد میرفتی بیرون هم ضربان قلب...
27 خرداد 1394

آیدین در جشنواره

سلام دوست های گلم آیدین من تو جشنواره نی نی وبلاگ شرکت کرده اگه لطف کنین و کد 14 رو به شماره 1000891010 پیامک کنین خیـــــــــلی خیـــــــــــلی ممنونتون میشم                     ...
3 خرداد 1394

آیدین و دوچرخه

پارسال این موقع تو بحران شدید دو و نیم سالگی بودیم میدونستم نیم سالگی ها با بحران هستن و امسال هم منتظرش بودم ولی خداروشکر جز بهانه گیری های جزئی که شاید ما باتجربه تر شدیم و بهش عادت کردیم چیزی ندیدم....یادمه پارسال از تیر و مرداد ماه باورم نمیشد انقدر عوض شده باشی و بچه داری برام ساده تر شده باشه ولی....امسال این حس خستگی در کردن زودتر سراغمون اومده....الان تو اون دوره های خییییلی شیرین و خوب هستیم...از اون دوران که باورت نمیشه زمان چقدر زود میگذره...البته منظورم تو بچه داریه... پارسال از اردیبهشت شروع شد و یکی دو ماهی ادامه داشت امسال از عید شروع شده بود....مثل همون سلام نکردن تو عید دیدنی ها و تازه بداخلاقی کردن و اخم کردن و اخ اخ ...
31 ارديبهشت 1394

رامسر اردیبهشت 94

شبه... هیچی تو جاده معلوم نیست....ولی هوای پر از اکسیزنی که از دریچه های باز ماشین میاد تو بهت میگه اینجا باید خییلی فشنگ باشه...محمد هی میگه که کاش صبح راه میفتادیم تا بتونیم قشنگی جاده رو ببینیم...ولی بعد حرفش رو پس میگیره که خوب عوضش صبح که بیدار بشیم خستگی راه از تنمون در رفته و میتونیم از اولین روز سفرمون لذت ببریم...و دوباره چند دقیقه بعد باز از اول اون دیالوگ قببلی رو تکرار میکنه و هی از من میپرسه که نظر من چیه؟؟!! تو عقب ماشین تو صندلی خودت نشستی...من هنوز مبهوت این همه همکاری هستم...آروم داری بازی میکنی...با ماشین سیمان مخلوط کنت! شبه....هوای خوب چاده چالوس و ترانه های گلچین شده ای که یک شب من و محمد رو ساعتها بیدار نگه داشته...
15 ارديبهشت 1394
1825 21 65 ادامه مطلب

امید

یه وقتایی....یه چیزایی...یه اتفاقاتی باعث میشه دلت بخواد زمان زود بگذره...دلت میخواد اون مرحله از زندگیت رو سریع رد کنی...ولی غافلی از اینکه چندین سال بعد حسرت همون روزها رو میخوری غافلی از اینکه تو هر شرایطی...تو هر اتفاقی میشه فقط اون موردی که ناراحتت میکنه رو نبینی و از بقیه شرایطی که جای لذت بردن داره.....لـــــــــــــــذت ببری مثل اون دو ماه اول زندگیت که کولیک داشتی...که هرروز میگفتم کاش چشمامو ببندم و وقتی باز میکنم تو شش ماهه شده باشی...و الان دلم تنگه برای اون موجود کوچولویی که باید دمر رو دستم تاب میدادم شاید آروم بگیره مثل دوران بارداری و معده دردهایی که دلت میخواست زود این 9 ماه بگذره و کوچولوت بیاد بغلت...و الان گاهی ...
8 ارديبهشت 1394

تعطیلات 94

درسته بهار خیلی قشنگه....درسته از نظر من سلطان فصلهاست...ولی برای یه پایتخت نشین از همه لذت بخش تر اینه که همه تعطیلات رو از زیبایی های شهرش که تو شلوغی ها جرئت استفاده ازش رو نداره لذت ببره من برخلاف همه اونایی که میگن تهران بده و شلوغه و دوده و ....خیلی شهرمو دوست دارم.... چون از بچگی باهاش خاطره ها دارم...درسته تو این خاطرات شهرم دگرگون شد....خاطرات جنگ و بمب هایی که رو سرمون میومد...خاطرات قحطی ها و صف کوپن ها...خاطرات بچگیم که با صدای آژیر، پناهگاه و فلاسک مامان عجین بود... درسته سفر رو دوست دارم...درسته عاشق همه روستاهایی هستم که دیدم...ولی خوب...من تو این شلوغی ها بزرگ شدم و زود دلم تنگ میشه برای همین هیاهو... و اینه که بع...
24 فروردين 1394

سفر نوروزی 94

يه ديواره ، يه ديواره ، يه ديواره ... يه ديواره كه پشتش هيچي نداره تو كه ديوارو پوشيدن سيه ابرون نمياد ... ديگه خورشيد از توشون بيرون يه پرندست ،‌يه پرندست ، يه پرندست ... يه پرندست كه از پرواز خود خستست بن و بالشو بستن دست ديروزا نمياد ... ديگه حتي به يادش فردا يه روز يه خونه اي بود كه تابستونا ... روي پشت بومش ولو ميشد خورشيد درخت انجير پيري كه تو باغ بود  . .. همه ي كودكيهاي مرا ميديد   اولین بار این ترانه رو 20 سالگی وقتی فقط دو ماه از غقد من و محمد میگذشت و میرفتیم یه رامسر پردرسر شنیدم! آره آیدینم تعجب نکن...دوره تو که سهله...همین الان هم دختر و پسرها محدودیت دوره مارو ندارن....تازه...
18 فروردين 1394

تولد محمد و شب عید

از سال اول ازدواجمون یه کار خاص کردیم...یه فیلم کوچولوی هندی کم داریم که فقط و فقط فیلم های توش تولد محمد که 29 اسفند یعنی شب عیده و لحظه سال تحویله...بعدش اون فیلم رو درمیاریم تا سال بعد....چند وقت پیش که اون فیلم رو نگاه کردم خیلی قشنگ بود...9 تا عیدی که تو چند دقیقه سن من و محمد یک سال بهش اضافه شده....5 تا سال تحویل بدون بچه و 4 تا با تو که هز سالش یک سال بزرگتر شدی...تو این فیلم 1 ساعتی میتونی 9 سال زندگی مارو... بزرگ شدنمونو...پخته شدنمونو...تفاوت چهره هامونو تو این 9 سال یکجا ببینی...حتی از 6 سال پیش که دوربین دیجیتال داریم و کلا با اون هندی کم کاری نداریم هم فقط نگه داشتیمش برای همین لحظه سال تحویل و اون فیلم قشنگ سال اول یه مریم...
6 فروردين 1394