آیدینآیدین، تا این لحظه 7 سال و 3 ماه و 15 روز سن دارد

آیدین عشق ما

ادای نذر

خوشگل مامان پارسال همین موقع یه جیغ جیغوی به تمام معنا بود و یادمه تو ایام محرم با مامانی و مهناز و سپیده وسط حسینیه لای پتو تاپت میدادیم بلکه آروم بشی مهناز پارسال برات یه لباس علی اصغر خرید و تنت کردیم و نذر که سلامت باشی و قربون خدا برم که بعد دهه محرم خیلی آرومتر شدی .....و اما لباس مذکور با اینکه کوچکترین سایز بود پارسال پیراهنش تا زانوت بود و ما با شلوار جین تنت کردیم و امسال اندازت بود ولی تو شیطون همش باهاش کلنجار میرفتی و منم از خیر انداختن زنجیرش گذشتم اینم عکست....       اینم یه نینی فضول که عینک مطالعه مامانشو پیدا کرده و هیچ رقمه راضی به تعویضش با چیز دیگه نمیشه و پس از تا کردنش دلش برام سوخت و پسش دا...
2 فروردين 1393

ووووی چه سرده

من موجود سرمایی هستم هروقت کارتون مدرسه موشهارو نگاه میکنم با دیدن سرمایی یاد خودم والبته مهناز میوفتم دائمأ فکر میکنم سردته واصـــــــــــــــــرار که لباس گرم تنت کنم ولی تو با بادی های به قول مهناز گوگولیت بیشتر حال میکنی .....همیشه خیس آبی ، پارسال فکر میکردم چون کوچولویی طبیعیه و امسال متوجه شدم که بـــــــله پسرک ما انگار به داییش کشیده چون دایی محسنت هم با واژه ای به اسم پولیور و کاپشن بیگانست ..........حالا نمیشد تو انقدر قدرت ژنتیکو هــــــــــــــــــــــی به رخ من نکشی                                            &nb...
20 اسفند 1392

ماشین بازی

موفع خرید سیسمونی اصلأ دوست نداشتم برات ماشین بخرم به نظرم اسباب بازیای پسرونه قشنگ نبودند همین شد که تو یه عالمه عروسک پولیشی داشتی که حتی نگاشونم نمیکردی .....با جغجقه و دندون گیر و عروسکای بوقی سرگرم بودی تا تو سفر تبریز مهین برات یه ماشین خرید و ما دیدیم بـــــــــــــــله نینیمون ماشین دوست داره                     دومین ماشینتو هم بابایی برات خرید و این شروع کلکسیون ماشینهات بود و کمتر از 1 سال 40 تا ماشین داشتی                                         &...
19 اسفند 1392

1 سالگی

تولد 1 سالگی آقا پسر شمال بودیم ویلای عمو امیر آخه قرار بود تولدتو هفته بعد جمعه بگیریم البته اصرار من بود چون چهارشنبش عروسی پسرداییم بود و قرار بود دایی محسن از اصفهان بیاد گفتم تولد تورو هم جمعش بگیریم که دایی محسن دوبار تو هفته تهران نیاد ولی............ دوشنبه واکسن 1 سالگی رو زدی و پنج شنبه مریض شدی و واسه ما که اولین مریضی بود خیـــــــلی استرس زا بود ترجیح میدادم فقط استراحت بکنی خونه رو تو سکوت نگه داشته بودم و داروها سر دقیقه وبه همین راحتی تولدت کنسل شد و مجبور شدم به همه زنگ بزنم و اطلاع بدم .... البته مامانی و بابایی و مهناز لطف کردند وجمعه شب با یه کیک اومدند خونمون تا حداقل شمع فوت کرده باشی که بلد نبودی   &nbs...
19 اسفند 1392
1