آیدین عشق ما

کودکانه های آیدین

پاییز تا زمستان 95

تو بریز بپاش اسباب کشی یه عالمه آت آشغال دور ریختم....تو بحبوحه زیر و رو کردن دفتر خاطرات و دفتر شعرهای و کتاب هام چشمم به یه ورق کاغذ خورد... وقتی بازش کردم دیدم سال های اول ازدواج نوشتمش یه طرفش نوشته بودم چیزهایی که دارم و به خاطرشون از خدا ممنونم... یه لیست کامل شامل خانواده و همسر و خونه کوچولو و حتی گل های بامبوم و خرس پولیشی که محمد برام خریده بود! طرف ديگه نوشته بودم آرزوهایی که دارم....تا ته لیست که رسیدم دیدم خدا همه شو بهم داده...تو کمتر از ده سال! راستش شوکه شدم.. گريه کردم... خندیدم و شکر کردم... گذشت و گذشت.... تا یکی دوماه بعد از اسباب کشی به خونه جدید... یه روز پشت پنجره اتاق تو داشتم باهات بای بای میکردم که با محمد م...
28 اسفند 1395

بهار تا پاییز 95

سلام! تا حالا تو وبلاگت سلام نکرده بودم اخه خداحافظی بلند مدت نداشتم ولی.... این بار مدت زیادی نبودم... فکر نمیکردم انقدر طول بکشه از اون بدرود تا این درود! ولی سلام️ خووووب...خیلی خبرها شده... واسه من که اونقدر با جزییات برات مینوشتم این همه خبر رو بیخیال شدن شاید سخت باشه... ولی نميدونم چرا يه روزی به خودم گفتم اصلا این همه جزییات رو نوشتن برات مهمه؟میخونی؟تو پسری! من زیادی دخترونه و لطیف و با کودک درون زنده جلو رفتم... به هرحال...یهو کات کردنش هم شاید برات خوشایند نباشه... یه روزایی فکر میکردم همه خاطرات و جزییات بزرگ شدنت برای همیشه تو ذهنم میمونه و ثبت دائمی میشه ولی....حالا که داری بزرگ میشی میبینم مامانم حق داشت وقتی از ب...
10 آبان 1395
1