آیدین عشق ما

کودکانه های آیدین

و یه مرداد شیرین

مرداد نوشت هامون خیلی زیاد شده...سفر شمال قبلی مال مرداد بود...پست قبلی و این پست هم مرداد و پست سفر به شمال بعدی هم مال مرداده...میخواستم همشون رو تو یه پست بزارم ولی خیلی زیاد میشد گاهی نگران میشم منی که دارم با این همه جزییات خاطراتت رو مینویسم اصلا قراره خونده بشه نوشته هام از طرف تو؟؟نمیدونم...شاید اگه کمتر بود باز یه دوری میزدی توش....شاید هم مثل خودم خاطره باز باشی و دوست داشته باشی همشون رو....به هرحال من که هم از تجربه کردنشون با تو لدت میبرم و هم از نوشتنشون                    وقتی بهت میگم بزرگ شدنت رو حس میکنم....برای تو قابل درک نیست....وقتی بهت میگم از رفتنت به خو...
1 شهريور 1394

یه مرداد قشنگ

اگه روزانه هامون شاد باشه...از برکت حصور توست...اگه واژه های مکالماتمون شیرینه....به خاطر وجود توست....اگه برخلاف گذشته همش در پی هیجانیم...به خاطر شادی توست....اگه یاد گرفتیم تو جزییات دنبال زیبایی ها باشیم....همه اینا درس هاییه که تو بهمون دادی میدونی اینارو کی بیشتر فهمیدم....یه روز گرم مرداد ماه که با ماشین تورو بردم مهد و بعد باشگاه و سوییچ رو داده بودم به محمد که اونم با ماشین رفته بود دنبال کاری و کلید خونه مونده بود تو ماشین....بی خیال گفتم میرم یه سری به خانوم شریفی هم میزنم که از بعد به دنیا اومدن تو اگه هم برم خونشون همش باید مواظب باشم تو خرابکاری نکنی ولی از شانس....اون روز خونه نبود و من خسته باشگاه بودم و همونجا پشت در نشس...
30 مرداد 1394

طویر مرداد 94

از بچگی عادت داشتم گاهی بشینم عمیــــــــــق فکر بکنم....به همه چیز و هیچ چیز...به خدا...کائنات...آینده...گذشته...آرزوهام...داشته هام...نداشته هام... گاهی فردا و فرداهارو متصور میشدم....تا جوونی...پیری...مرگ...بعد از مرگ...اون دنیا و حرف هایی که ازش شنیده بودم...بهشت یا جهنم و امتدادش....بعدش سرگیجه میگرفتم...تا کجا...آخرش چی میشه؟؟؟ دنیا چرخید و چرخید و بزرگ شدم و بزرگ تر...الان یاد گرفتم فقط جلو پام رو نگاه کنم...فقط فردا گاهی با خودم میکم این روزهایی که داره تند و تند میاد و میره همون روزهایی ست که بعد ها میخوام با عنوان جوونی کجایی که یادش بخیر ازش یاد کنم...بعد یهو به تکاپو میفتم...حالا چیکار کنم...چطوری بیشتر استفاده کنم...چطو...
28 مرداد 1394
1792 13 37 ادامه مطلب

عید فطر 94

اگه بگم از اولین روز ماه رمضون بی صبرانه منتظر رسیدن عید فطر هستم دروغ نگفتم....اصلا تو اعیاد مذهبی به نظرم عید فطر یه مزه دیگه داره...چون با همه وجــــــــــود منتظرش بودی...البته امسال از صبح روز بیست و نهم گفته بودن که امسال رمضان سی روزه ست...وگرنه کل مزه اش به اینه که شب بیست و نهم بعد افطار بشینی میـــــــــخکوب تو تلوزیون که وسط سریال ها یهو کات کنن و گل افشانی باشه با اون ترانه معـــــــــروف....عیـــــــــــــــد آمد و عیـــــــــــــد آمد ...دان دان ولی خوب این از شیرینی خود روز عید فطر و خصوصا صبحانه دست جمعی هیــــــــــچ چیزی کم نمیکنه مثل پارسال میخواستم ببرمت پارک....آخه کل ماه رمضون فقط بعد از افطار میبردمت و اصولا پا...
22 مرداد 1394

دوستی یعنی...

یه وقت هایی از بچگی یه دوست هایی رو با خودت داری و تا پیری هم همچنان اسم دوست رو با خودشون به همراهت یدک میکشن...دوست هایی که شاید سال تحویل بهت پیامکی بدن و خدایی نکرده عزا و گاهی شادی ها....دوست هایی که هر وقت بهشون فکر میکنی یادت نمیاد آخرین بار کی دیدیشون....یا الان بچش چند سالشه....از اون دوست هایی که وقتی بعد از مدت ها میبینیش هر چند دقیقه یکبار هی به هم میگین : خوووووووب ...دیگه چه خبــــــــر؟؟!!!! همیشه حس میکنی حرف هاش رو نمیفهمی....گاهی حس میکنی خیــــلی تنهایی...هیچ دوستی نداری که براش از نگرانی هات بگی...از آرزو هات...از گذشته ات و اون چیزهایی که باعث ندامتت شده...از آینده و اون چیزهایی که دلت میخواد برات اتفاق بیفته... حس...
20 مرداد 1394

طویر تیر 94

اگه قرار باشه یه روزی تو سن بالا از بچگی تو فقط چند تا خاطره تو ذهنم بمونه و همه رو فراموش کنم که اصلا تو تصورم هم نمیگنجه همچین اتفاقی بیفته....یکی از اون خاطرات همیشه زنده دریا رفتن با تو....سه تایی به آب زدن و شنا کردن و دست های کوچولوی توست که محـــــــــکم دور گردن من و محمد حلقه میکنی....خاطره اینکه معلومه داری با همه وجـــــــــود لذت میبری از تو آب بودن ولی نگران ما هم هستی...تحمل جدا شدن یک متری من رو تو دریا از خودت و محمد نداری و هی اصرار که سه تایی با هم شنا کنیم به اون دور دورها....دست های حمایت گر کوچولویی که محـــــکم هردومون رو میگیره...یعنی خیلی دوسمون داره و مواظبمونه....باورش شده که بهش میگیم آیدین نجاتمون بده ...اونه که د...
30 تير 1394

آیدین و رمضان

دو هفته قبل که داشتم از دندون پزشکی برمیگشتم...با خودم فکر میکردم چقدر هوا گرمه...بعد یادم افتاد دو ماه دیگه پاییزه!!!خدای من...همون پاییر و زمستونی که بی صبرانه منتظر بهار شدنش بودم...البته الان انقدر گرمه که باز هم بی صبرانه منتظر خنک شدن هوا هستم یادم افتاد که وقتی تو نوزاد بودی چقدر روزها سخت میگذشت....چقــــــــدر طول میکشید که صبح ها به شب برسه و چقدر دیر روزها به هفته تبدیل میشد و حالا....چقدر زود 4 ماه از اون گردش های بوی عیدی گذشت...یادم افتاد که زمستون رو دوست نداشتم چون نگران مریضی تو بودم و این بهار انقدر بیماری برامون داشت که کلی شرمنده پاییز و زمستون بی دکتر رفتنمون شدم و حالا که دارم این پست رو مینویسم....انگار همین دی...
23 تير 1394

تبریز خرداد 94

یه روزگاری ده جایی بود که جاده اش خاکی بود...تو جاده خاکی گله گله گوسفند و گاو و بز و بره های کوچولو میدیدی که دارن میرن چرا...آب لوله کشی وجود نداشت...چند تا چشمه که پله های خطرناکی میخورد و میرفت پایین داشت که عوضش میرسیدی به آب خنک و زلالی که هرگز تو شهر نمیتونستی پیداش کنی...خونه ها حموم نداشت....ده دوتا حموم عمومی داشت که تو عاااشق این بودی که با چند تا دختر بچه همسن خودت بری تو نمره ها و خزینه وسطش و تا ظهر بیرون نیای...در همه خونه ها باز بود...درهای چوبی با کلون فلزی...در فلزی هم داشت ولی همه اون کلون رو داشتن...زنگی وجود نداشت...اصلا دری بسته نبود که زنگ بخواد...درها باز بود چون از بیشتر خونه ها جوی آبی رد میشد که امتداد همون چشمه ها...
11 تير 1394
33826 11 32 ادامه مطلب

تولد خاله مهین

دو تا قطب مخالف هم بودیم...هم چهره...هم اخلاقیات..هم روحیات اصلا درکش نمیکردم...اون هم همینطور...دوسش داشتم و نداشتم....شاید اون هم همینطور!! همیشه مواظبش بودم...حامیش بودم ولی نمیزاشتم بفهمه....اون هم تا میتونست حرصم رو درمیارود....تا میتونست باهام مخالفت میکرد...چه دفتر و کتاب ها که از هم پاره نکردیم...خواهرهای خونه ما... 5 و 6 ساله که بودیم ..عمه برامون عیدی دو تا عروسک خرید...یکی مومشکی و یکی موبور...مو بوره رو دادن به من و مومشکی رو به مهین...به خاطر چهره هامون که من سفید و طلایی بودم و مهین چشم و ابرو مشکی...همون لحظه مخالفت کرد که من موطلایی رو میخوام...من هم عروسکم رو محکم بغل کردم که مال خودمه...اون هم سر و موهای عروسک...ان...
6 تير 1394
1566 14 25 ادامه مطلب