آیدین عشق ما

کودکانه های آیدین

یه سفر یه روزه

گاهی زندگی ات شتاب میگیره...حس میکنی باید بدویی!!عجله داری و نمیدونی چرا...داری میرسی به جایی و نمیدونی وقتش بود یا نه...دوست داری زمان بایسته...دوست داری بیشتر وقت داشته باشی ولی...نمیدونی با اون وقت چطور بیشتر لذت ببری...چطور بیشتر حس کنی حال رو...لمس کنی زندگی رو ...بغل کنی خوشبختی رو... هر روز که بزرگتر میشی من بیشتر میفهمم آرزوی  ایستادن زمان یعنی چی ...بیشتر میفهمم حسرت بوی ناب بچگی از بغل تو یعنی چی...هرروز که کلمات قلبمه سلمبه جدیدی میزنی...بعد بغل کردنت و بوسیدنت و ذوق کردنت...دلم میگیره واسه اون روزهایی که با دو سه تا کلمه ساده یه عالمه حرف میزدی برامون...یه عالمه دوبله داشتم از اون چند کلمه... امسال پاییز با خودم...
15 آبان 1394

محرم 94

تو عالم بچگی من ماه محرم برام قشنگ بود...چون تا نیمه شب با دوستام میتونستیم بیرون باشیم و بدوییم و بازی کنیم و تماشا کنیم....با هم....اون موقع ها ماه محرم تو تابستون بود و تکیه های تو کوچه و خیابون....بدو بدو های ما مزاحم کسی نبود....میتونستیم با خیال راحت بدوییم و داد بزنیم و وقتی دسته از تکیه اومد بیرون وایسیم به تماشا...تو همون تماشا کردن ها فلسفه محرم رو هم فهمیدیم...بزرگتر شدیم و دنبال دسته میرفتیم...این بار بدون سرو صدا و با وقار بیشتری تماشا میکردیم و بعدها عزاداری...   سال اولی که بردمت حسینیه فقط دوماهه یودی...کولیک داشتی و جیغ میزدی و کل مدت تابت میدادیم...سال بعد یه پسرک یک سال و دوماهه شیرین...هنوز راه نمیرفتی و با ...
2 آبان 1394

بازارچه خیریه بهنام دهش پور

همیشه دلم میخواسته قبل از مذهب بهت انسان دوستی رو یاد بدم...همیشه دوست داشتم اول خودت رو دوست داشته باشی و بعد همه آدم ها و همه موجودات زنده و ....تو این دوست داشتن ها به خدا برسی دوست داشتم خدارو خودت پیدا کنی...نه تو کتاب ها...نه تو داستان ها...تو دیده هات...تو تجربیاتت دوست داشتم مهربونی کردن تو وجودت باشه...تو همین مهربونی کردن ها ببینی خدایی وجود داره که این حس قشنگ رو تو همه قلب ها گذاشته...ولی یکی پرورشش داده و یکی فراموشش کرده... سپیده چند سالیه که عضو موسسه خیریه بهنام دهش پوره و اوایل مهرماه بهمون خبر داد که قراره بازارچه ای برپا بشه...چند تایی از دوستان و مهناز قرار گذاشتن که برن و به من هم گفتن...نمیدونستم با تو میشه رفت...
8 مهر 1394

شهربازی ارم و پارک ژوراسیک

از دوران نامزدی با وجود اینکه من و محمد هیچ کدوممنون هیچ علاقه ای به وسایل هیجانی پارک ارم و حتی شهربازی سابق روبروی ولنجک نداشتیم ولی حتما هرچند ماه یکبار میرفتیم...شده فقط یه دوری بزنیم و نهایت چرخ و فلک سوار بشیم!!! فکر کنم به خاطر انرژی مثبتی که اونجا داشت جذبش میشدیم....هیجان و صدای هیاهو و جیغ باعث میشد دوست داشته باشیم که بریم آخرین باری که رفتیم پارک ارم شهریور 90 بود...من تورو 8 ماهه باردار بودم...تو زیرگذر پارکینگ شهربازی به خاطر بارون روز قبل یه حجمی از آب جمع شده بود و بعد کامل فرو رفتن چرخ های ماشین تو اون دریاچه کوچولو ماشین رو پارک کردیم و رفتیم شهربازی و بعد که برگشتیم هرچی محمد استارت زد ماشین روشن نشد...اون هل داد و م...
6 مهر 1394

دوستم

اولین بار هنوز خوب به جمله بندی نیفتاده بودی و دو ساله بودی که تو پارک از یه بچه خطاب به تو شنیدم...دوستم...دوســــــــــتم...سلااااام چون مرتب پارک میبردمت باهات دوست شده بود...این کلمه که توش هزار تا معنا داشت از دل پاک یه بچه انقدر به دلم نشست که اولین باری که تو هم تو پارک به بچه های دیگه گفتی دلم میخواست پرواز کنم...دوستم...دوســــــــــــتم...و این شد دریچه دوستی تو با بچه ها...با همه بچه ها...حتی وقتی داشتیم تو خیابون رد میشدیم و یهو تو یه مغازه ای یه بچه کااااملا غریبه میدیدی زود میدویدی پیشش که دوستم...بیا بازی اصلا به خاطر همین دوستم گفتن ها بود که فرستادمت مهد...که یه عالمه دوست داشته باشی.... این شهریور ماه پر از دوستی...
30 شهريور 1394
1116 11 15 ادامه مطلب

طویر شهریور 94

چه قشنگه از اول با تو بزرگ شدن....از اول الفبای پاکی و سادگی و مهربونی رو هجی کردن...چه قشنگه فاصله گرفتن از دنیای آدم بزرگ ها...دنیارو جور دیگه دیدن...از دریچه نگاه کودکانه تو...چه قشنگه هیجان های کودکی رو تجربه کردن...دیدن خنده های الکی و تمرین کردنشون... چه قشنگه جزییات رو نگااه کردن...خم شدن تا اندازه دید کودکانه تو...وقتی خم میشی فکر میکنی دنیارو ازپایین نگاه میکنی و حقیری...ولی بعد میبینی دنیارو بزرگتر میبنی...از اول میبینی...کامل تر میبینی...شاید برای همین بچه ها همیشه میخندن...حس کوچیک بودن تو یه دنیای بزرگ یعنی خیلی راه دارم...فرصت خطا دارم....حس دنیارو از بالا دیدن یعنی خیلی راه رو اومدم...دیگه وقت ندارم....ترسناکه... چه قشنگ...
20 شهريور 1394

روزهای نه چندان شیرین

همیشه به چشم زخم معتقد بودم....اصلا نمیگم تو بچه خوشگلی هستی و یا ما زندگی فوق العاده ای داریم ولی به هر حال چشم زخم وجود داره....چه باورش کنیم یا نه برای همین اول وبلاگت برات و ان یکاد گذاشتم...اما الان میبینم به جز دوست های وبلاگی که میان و میخونن و همه چی رو میدونن بقیه که گذری رد میشن شاید از دور براشون یه خانواده بی غم و غصه به نظر بیایم که هرماه سفرن و هر روز ددر....که پسرشون فقط میخنده و اصلا مثل همه بچه ها بدقلقی و بداخلاقی نداره و کلا همه چی آرومه....تو که میدونی این طوری ها هم نیست...ما هم روزهای سخت داریم...ما هم روزهای لجبازی های کودکانه و روزهایی ک از صمیم قلب به تک فرزندی معتقد میشم داریم....ما اگه هر ماه سفریم از روزهای است...
15 شهريور 1394

شروع شهریور

یه شهریور داغ...یه پسرک شیطون...یه مامان کمی مستقل تر شده...روزهای در جریان زندگی...روزهایی که بخواهی و نخواهی داره میگذره...روزهایی که یه روز دلمون براش تنگ میشه...حتی همین الان که فقط یک ماه ازش میگذره....روزهایی که هرروز به خودت قول میدی بیشتر ازش استفاده کنی...و هرچی بیشتر دلت میخواد استفاده کنی کمتر لذت میبری چوت تو ذهنت دو دو تا چهار تا میکنی...پس بهتره بیخیال بشی این حساب و کتاب رو ....فقط سعی کنی آخر شب خوابیدنی چند تا شیرین زبونی و شیرین کاری تو ذهنت مرور کنی که حس کنی....خوب استفاده کردی...حس کنی یه روزی نه اونقدر ها دور.....این شیرین زبونی ها کمتر و کمتر خواهد شد چون بزرگتر میشی...پس همین هارو عشقه       &nbs...
10 شهريور 1394