آیدینآیدین، تا این لحظه 7 سال و 2 ماه و 10 روز سن دارد

آیدین عشق ما

وروجک کوچولو

هروقت میرم برات خرید و فروشتده سوال میکنه پسرتون چند سالشه تا سایزتو بده،من میگم داره 3 سالش میشه ولی کوچولوست.... برات لباس پاییزه میخریدم تا با اولین باد پاییزی سورپرایز نشیم و لباس گرم داشته باشی و یه روز تو همین هفته گذشته گفتم بزار ببینم این وروجک کوچولو اصلا بزرگ شده؟؟!! رفتم و همه لباس های زمستون پارسالت رو آوردم تا ببینم برای فصل سرما چی باید بخرم و چی هنوز اندازته و میدونی چی دیدم؟؟همه لباسا اندازت بود!!!وروجک شیطون اگه انقدر ورجه وورجه نکنی و هرچی میخوری تو صدم ثانیه نسوزونی انقدر کوچول موچول نمیمونی....بماند که من از دوران بارداریم میگفتم بچه باید نازک باشه و از بچه چاق بدم میومد و همه هم اینو میدونن......بله...پسری من 10 ...
2 مهر 1393

هیلا

یه آسمون آبی....خیلی آبی....یه شاهین که داره اون دورها تو آسمون چرخ میخوره و روبروم کوههای سبز...خیلی سبز... از اینجایی که تو بالکن نشستم فقط شیروانی قرمز و زرد و نارنجی چند تا ویلا معلومه و بعد فقط آسمونه و کوه و درخت و از همه اینا قشنگتر صدای به هم خوردن درختای تبریزی به دست نسیم...و صدای زنگوله گاوهای تو سبزه زار خیلی قشنگه نه؟؟؟آره من هم از همه این سفرهای پی در پی و البته مسیری که شده برام عذاب فقط و فقط به عشق دیدن این منطره ،این صدا و البته ذوق کودکانه تو از دیدن دریا و آب باریه که هربار یادم میره دفعه قبل چقدر تو راه اذیت شدم و باز راهی میشم.... این هفته آخر دیگه به همه میگفتی میخوام برم دریا...هیلا...پیش شهدوز!!! بله ی...
24 شهريور 1393

رویای دیروز

یه روزی نه اونقدر دور دور ها دوست داشتم پسرکم زود زود بزرگ بشه...کاراشو خودش انجام بده...یا حداقل بی دردسر بزاره کمکش کنم تا ایده آل هامو روش پیاده کنم....امروز میتونم بگم آیدین من بزرگ شده کابوس مولتی ویتامین از همون روز تموم شده....بازم شدی عشق خودم که تا بهت میگم آیدین بیا ویتامینتو بخور میدوی آشپزخونه و بعد مثل اینکه یه چیزی یادت اومده باشه برمیگردی لیوان آبت رو میاری تابرات آب خنک پر کنم و بعد دهنتو باز میکنی ویتامینتو میخوری و زود یه آب خنک و بعد شکلات محبوبت..المان با طعم انگور!!! قانون مسواک قبل از خواب کاملا مورد قبولت واقع شده و هر شب بعد حموم با محمد و پوشیدن لباسای تمیز ،میای و قشنگ میشینی تا دندوناتو خوب مسواک کنم و دیگه...
16 شهريور 1393

عشق

صبح از خواب بیدار میشی و با پسرکت میری آشپزخونه و میری جلوی یخچال تا تخم مرغ ببری پسر کوچولوت واسه خودش نیمرو درست کنه....اما، هنوز در یخچالو باز نکردی که دوباره میبندیشو زل میزنی به در یخچال....همه عکسای رو در عوض شدن و یه عالمه عکس دو نفره قبل بچه دار شدن....همه شاد و خندون و تو سفر....و چند تایی هم با پسرک...همه تو بغل هم و لبخند به دوربین....یه عالمه خاطره قشنگ هجوم میاره تو ذهنت و این یعنی شروع یه روز خوب....همسر گلم صبح قبل رفتن سورپرایزم کرده....بدون کادو و حتی کلامی حرف....فقط با هدیه دادن چند تا خاطره قشنگ.....این یعنی عشق... پسرک بعد از دو هفته ویتامین نخوردن به برکت تحریم ها و نبودن ویتامینش تو بازار حالا شربت مولتی ویتامین جد...
9 شهريور 1393

ღ دایی محسن مبارکه ღ

آیدین جونم سلام پسری من قبل از اینکه تو به دنیا بیای.....قبل از اینکه بشی همه وجودم....یه بار دیگه مامان شدم!!! وقتی فقط 9 سالم بود.....آخرین روز شهریور مامانم من و خاله مهین رو از تنهایی دراورد و یه داداشی بهمون داد که شد عروسکم....بعد اومدن محسن من دیگه بچگی نکردم....برعکس مهین که خیلی حسودیش میشد من عاشق این نی نی کوچولویی بودم که اومده بود خونمون و خووووب یادمه با یه دستم نی نی لای لایشو تکون میدادم و با یه دستم مشق مینوشتم....لباساشو عوض میکردم و حمومش میکردم و البته جند باری هم انداختمش!!! قبل از اینکه به سن مدرسه برسه باهاش حروف الفبارو کار کردم و قشنگ دیکته مینوشت و مدرسه هم که رفت تا اونجا که میتونستم کمکش میکردم....کار ...
4 شهريور 1393

شمال مرداد 93

وقتی یه پسر کوچولو داری که مثل باباش عاشق سفره و عاشق دریا و به قول خودش هیلا(ویلا) اونوقته که دو به یک میبازی و باید همراهش باشی واسه سفرهای پی در پی و واقعا وقتی ذوق و هیجان و خنده های شیرینت رو میبینم احساس میکنم خستگی این سفر های کوتاه همه می ارزه به دیدن خوشحالی کودکانه ات چهارشنبه بعد از ظهر با مهین و داوود راهی شدیم به سمت دیزین شمشک و جاده چالوس و همراهی مهین باعث شد خیلی سرگرم تر باشی و تو ماشین هم بهت خوش بگذره و قبل از تاریکی هوا رسیدیم و 3 روز خیلی خوب رو با هم داشتیم.....                    بقیه ادامه مطلب   تو ماشین پسر خیلی خوبی بودی و برخلاف تصورم ...
26 مرداد 1393
1326 22 47 ادامه مطلب

شابی تارایی

جوجو کوچولوی من....خدایی یکی بیاد بهت بگه شابی تارایی میخوام و تو هی بگی:چی؟؟؟ و باز تکرار و تکرار و تکرار چه کاری از دستت بر میاد....؟؟؟بعد از بارها درخواست و متوجه نشدن من دستمو گرفتی بردی آشپزخونه و کشوی خوراکی هارو برام باز کردی و یه بسته بیسگوییت ساقه طلایی  بهم نشون دادی!!! من واقعا نمیفهمم شما آیا رژیم داری که گیر دادی به ساقه طلایی؟؟ من شیرین ترین و خوشمزه ترین لحظات رو با شیرین زبونی هات دارم تجربه میکنم و اقرار میکنم گاهی از شدت مچاله شدن و خورده شدن برخوردامون شبیه کودک آزاریه!!! یه نکته....همین الان که دارم برات این پستو میزارم رو مبلم و اصرار داری که با گذاشتن پاهام روی میز تونل درست کنم تا اون زیر دراز بک...
21 مرداد 1393

بی تو

پسرک صبح زود بیدار شده و حالا خیلی قبل از وقت ناهارش روی مبل چشماش رو هم رفته...صداش میکنم...آیدینم.... غرولند میکنه و این یعنی خوابم میاد...صدام نکن! روش یه ملافه نازک میکشم...کولرو روشن میکنم و میرم آشپزخونه و هودو میزارم رو آخرین حدش که صداش زیاد باشه و سروصدام تو صداش گم بشه و پسرکم بیدار نشه....غذا درست میکنم .... آشپزخونه رو تمیز میکنم و میام شروع میکنم به گردگیری... صبحش با پسر کوچولوم یه جارو برقی حسابی زده بودیم و حالا نشستم روبروی تلوزیون و دارم از تمیزی خونه لذت میبرم... انعکاس رنگی نور روی شیشه های میز توجهمو جلب میکنه ...نگاه میکنم تصویر شاد تلوزیونه که نورش افتاده رو شیشه های میز....چند وقته همچین صحنه ای ندیدم؟؟؟ خیلی وق...
14 مرداد 1393

آیدین و تعطیلات

ماه رمضون هم گذشت و از من بیشتر به تو سخت گذشت...میدونی چرا؟؟؟ هرروز برای بستنی خوردن داستان داشتیم...میگفتی تو هم باید بخوری و روزای اول دادو بیداد که باید من هم بخورم و اصلا نتونستم با مفهوم روزه آشنات کنم... و البته این برای این بود که قبلا میرفتی و واسه هردومون بستنی میاوردی و منم نه نمیگفتم و حالا سختت بود تک خوری کنی برای تو سخت بود چون هرروز موقع افطار باهات واسه همه دعا میکردیم و تو الهی آمینشو میگفتی و دیگه متن دعاهارو هم حفظ شده بودی... نی نی ها خوب بشن.... مهین، مهناز،دیپ دیپ،دایی مووسن خوش بخت بشن... سلامت باشیم... و این آخری ها تا میگفتم آیدین بیا دعا بخونیم داد میزدی نهههههه الهی آمین نیخوااااام!!! یعنی از دین زده ت...
12 مرداد 1393

پسرم بزرگ شده

یه وقتایی انقدر آروم آروم و بی سروصدا همه چی پیش میره که یهو چشم باز میکنی میبینی واااااااااای کی این وروجک انقدر بزرگ شد! این همون فسقلیه که باید رو پام مینشوندم و با قاشق سوپ میکس شده بهش میدادم! همونی که پوشک میشد و انقدر پاهاشو تکون میدادو وول میخورد که نمیزاشت! همونی که واسه سینه خیز شدنش با لبتاپ روشن و تصویر رنگی تشویقش میکردم و بعد کلی هیجان و زور زدن و تکون خوردن نیم سانت هم نمیتونست جلو بیاد! همونی که وقتی برای اولین کلمه به جای مامان و بابا گفت آیدا و ما موندیم تو بهت اینکه پسرمون اسمشو دوست داره... این روزا وقتی دارم با سبد پوشکت که البته فقط واسه شب بود خداحافظی میکنم و سبد لباسات که جدا میشستم و دیگه اونقدر ...
7 مرداد 1393