آیدین عشق ما

کودکانه های آیدین

زززمسسستووونه، خدا سرده دمش گرممم!

برف دیگه داشت تبدیل به رویا میشد...یعنی انقدر برف نیومده بود انقدر مدرسه ها برای آلودگی تعطیل شده بود که دیگه اومدن برف رویا بود ...صبح به صبح پشت پنجره منتظر برف بودن دیگه بی معنی شده بود ...تا یک روز شنبه شب وقتی تو رفتی بخوابی برف شروع کرد به باریدن ،اول با خودم گفتم مثل چند وقت پیش یه ربعی میباره و تموم میشه ...ولی این بار در کمتر از ۲ ساعت زمین کلاً سفیدپوش شد ...و هنوز شب به نیمه شب نرسیده بود که مدرسه ها برای فردا تعطیل شد ...تو خواب بودی من مثل بچه ها هر چند دقیقه به پشت پنجره ،باور کردنی نبود اصلاً باورم نمیشد چندبار خواستم بیام بیدارت کنم ولی فقط به خاطر اینکه حتماً هواشناسی چیزی میدونه که فردا تعطیله و صبح میتونی ببینی،منصرف می شد...
14 بهمن 1396

پارادوکس

یه حس هایی هست...نمیدونی واکنشت بهش طبیعیه یا نه...مثل وقت هایی که از شادی اشک میریزی! خوشحالی و گریه؟! یه وقت هایی حتی اشکی هم در کار نیست ولی عکس العملت غیر طبیعیه! یعنی باید خوشحال باشی ها ولی نیستی....یا گاهی باید ناراحت باشی ها....ولی بازم در کمال تعجب نیستی!؟ شاید تعریف پارادوکس رو تو بزرگ شدن بچه ها بشه بهتر فهمید...کلماتی که دیگه اشتباه تلفظ نمیشه و یهو دلت میگیره...مهارت هایی که ناگهانی کسب میشه ولی خوشحالت نمیکنه...شب هایی که صدای خودم خودم بلدم مسواک بزنم میزنه تو حال احساست!... وقتی مداد تو دست بچه ات درست میچرخه و اشتباه نمیکنه میبینی اصلا ذوق نکردی....وقتی میبینی دیگه تو رنک آمیزی هاش از خط نمیزنه بیرون اصلا هم خوشحال نمیشی....
10 بهمن 1396
1