آیدینآیدین، تا این لحظه 7 سال و 2 ماه و 10 روز سن دارد

آیدین عشق ما

بــــــــــــــــرف

ذلم میگیره وقتی اسم برف میاد میدوی جلوی پنجره....دلم میگیره وقتی تو کارتونها برف میبینی و میگی ما هم بریم اونجا با ریرا برف بازی! دلم میگیره که نسل ما به خاطر برف زیاد مدرسه ها تعطیل میشد و حالا به خاطر آلودگی هوا! دلم میگیزه ارزوهای پاک بچگی ما به امید تعطیلی برف سنگین بود و لابد الان الودگی بیشتر! دلم میگیره که چقدر خاطره دارم از برف بازی و سرخوردن تو برف ها و تونل درست کردن و ادم برفی ساختن و گوله برفی پرت کردن....و تو نداری از این خاطرت... خیلی منتظر موندیم که تهران هم برفی بشه...نه یه برفاب که چند ساعته محو بشه...یه برف حساااابی که بریم برف بازی ولی اسفند هم اومد و خبری از برف نشد...واسه همین ما رفتیم دنبال برف   ...
21 اسفند 1394

زمستان 94

من یه مامانم....که هرروز با کفش های واکس زده و کتونی های تمیز و شلوار های مرتب از خونه میرم بیرون ولی هنوز به سرکوچه نرسیده کفش هام خاکیه و شلوارهای پر از اثر پاهای کوچولو....من یه مامانم...که با روسری ها و شال های مرتب سر کرده از خونه بیرون میرم و به سر خیابون نرسیده بر اثر بدو بدو کردن مجبورم بازش کنم و خیلی ساده بپیچونمش دور گردنم که بتونم پا به پاهای کوچولو و پر انرژی پسرکم بدوم...من یه مامانم ...که دیگه ناخن هام مرتب و بلند نیست چون باید دست تو هر سوراخی که پسرم میگه بکنم و تازه هیجان زده هم بشم...من یه مامانم که که تنها آرایشم شده یه رژلب که اونم به سر خیابون نرسده انقدر وقتی همقد پسرم شدم تو هیجان دست کشیده به صورتم که پاک شده و بهتره...
2 اسفند 1394

4 سال و 4 ماه و 4 روز

  ازکودکی پرسیدند :وقتی بزرگ شدی میخواهی چکاره شوی؟ گفت :میخواهم خوشحال شوم! گفتند :ظاهرا  تو مفهوم سؤال را درک نکردی. پاسخ داد :چرا، اما گویا شما مفهوم زندگی را درک نکرده اید...   وقتی پارسال پست 3 سال و 3 ماه و 3 روزگی ات رو مینوشتم...مطمئن بودم امسال هم چهار های متوالی زندگیت رو بهت تبریک خواهم گفت ولی...نمیدونستم احساساتم تا این حد متفاوت خواهد بود...انگار سه ها هنوز بوی بچگی دارن و چهار ها بوی بزرگ شدن میدن...نمیدونستم قبل از سه سالگی سعی میکنم دایره واژگانت وسیع تر بشه و بعد از چهار سالگی چنگ میندازم به هر چی بوی بچگی میده...هرچی تعدا پست های این وبلاگ بیشتر میشه من نگران میشم که نکنه هرگز نخونی شون...واسه هم...
18 بهمن 1394

پل طبیعت 94

پارسال هم درست همین موقع ها بود که برای اولین بار رفتیم پل طبیعت و گفتیم واااای بهارش باید خوشگل باشه از اون بالا درخت های قشنگ عباس آباد رو تماشا کردن و نرفتیم و نرفتیم تا شد دوباره زمستون! کارامون برعکسه دیگه حالا باز هم گفتیم دوباره بریم تا یادمون بیاد بهار که بشه قراره بریم اون بالا باز ولی...من میــــــــــــــدونم نمیشه....بهار که بشه باز شمال رفتن ها شروع میشه و هیچ وقتی واسه تهران گردی نمینونه....قسمت ماست که همیشه پاییز و زمستون تهران رو ببینیم....اما....تهران شهرمونه....پاییز و زمستونش هم قشنگه...کی گفته پایتخت به خاطر شلوغ بودنش قشنگ نیست...مگه میشه خونه آدم قشنگ نباشه...حتی با دود و آلرژی و شلوغی و ترافیک های سنگینی که واد...
1 بهمن 1394

پاییز 94 آیدین

وقتی مامان میشی هی باید خودت رو بزاری جای کوچولوت...واسه همین بچه میشی چون دائم باید خودت رو تو شرایط اون تجسم کنی و ببینی تا بفهمی اش...منم همیشه همه سعی ام رو کردم که این کار رو بکنم....یه جاهایی موفق هم شدم، مثل روز عاشورا که بین جمعیت و شلوغی نشستم و هم اندازه تو شدم و دیدم فقط پا میبینی و باید هم حوصله ات سر بره...مثل روزایی که میری دستشویی و همه لوله دستمال توالت رو خیس میکنی و حوله و در و دیورا و من تا میام جوش بیارم یادم میاد میخوای سعی کنی خودت یاد بگیری خودت رو بشوری و این طبیعیه که اولش همه جا خیس بشه...مثل خیلی وقت ها که تونستم و خیلی وقت ها که نتونستم و بعدش که علت یه کاری رو فهمیدم خودم رو سرزنش کردم که چرا بیشتر بچه نشدم که زو...
1 دی 1394
1