آیدینآیدین، تا این لحظه 7 سال و 3 ماه و 15 روز سن دارد

آیدین عشق ما

شیطون پسر

آیدین کوچولوی خونه ما شبا خیلی دیر میخوابه یعنی عملا تا مارو نخوابونه خودش نمیخوابه صبح هم دیر بیدار میشه و ظهر هم من باید خودمو به خواب بزنم تا شاید گل پسر بخوابه این شد که با خودم فکر کردم شاید دیگه پسر کوچولوم بزرگ شده و احتیاجی به خواب نیمروز نداره واسه همینم تصمیم گرفتم ظهر نخوابونمت و تو هم از خدا خواسته اما ساعت 7 عصر تو آشپزخونه بودم که دیدم صدات نمیاد اومدم و دیدم رو مبل در حال تی وی دیدن خوابت برده اونم نشسته     و اصرار که آیدینی پاشو و از تو هم انکار که اصلا به روی خودت نیاوردی و بعد کلی تلاش آخرش با پفک که جزو ممنوعات خونمونه تونستم بیدارت کنم و بعدش هم پابه پات مشغول بازی شدم تا خواب از سرت بپره...
27 ارديبهشت 1393

سفر پاییزی

از بعد از جشن تولدت قرار بود تا هوا سرد نشده با امیر و سپیده یک سفر به رامسر بریم و بلاخره تو ماه آبان فرصتش ایجاد شد ولی من زیاد راغب نبودم چون نگران سرما خوردنت بودم و نمیدونستم این بهترین سفرم تو 2 سال اخیر میشه صبح زود راه افتادیم ولی تو دیگه کوچولو نیستی و کمتر تو راه میحوابی ولی با این وجود اذیتمون نکردی صبحونه تو رستوران درنا تو جاده چالوس بودیم و تو کل مدت این میز چرخداری که باهاش سفارشاتو میارنو دائم اینور و اونور کشیدی و رفتنی هم با یه بچه گربه جلوی رستوران حسابی دوست شدی و مشغول بازی قرار شد تو مسیر یه سری به ویلا بزنیم و اونجا متوجه شدیم سیستم برق قطع شده و تو مدت تعمیر تو و سپیده کلی کوه پیمایی کردین و منم ازت کلی عک...
20 ارديبهشت 1393

اتو توماس

این آقا کوچولوی 2 ساله دیگه تو خونمون جا افتاده واسه خودش علایق و خواسته هایی داره و یواش یواش تقاضای کارتون های درخواستی میده ........ زمستون پیش بابا سرما خورده بود و بردیمش دکتر من و تو جلو مطب موندیم چون نمیخواستم تو محیط ویروسی باشی و چون خواستم سرگرمت کنم به یه اتوبوس که رد میشد اشاره کردم و گفتم آیدین اتوبوس...... و این شروع عشق عجیب تو به اتوبوس شد کلی ذوق کردی و دائم میگفتی اتودو و جالبتر اینکه بعدها هر ماشین بزرگی از شاسی بلند گرفته تا کامیون و تریلی برای تو شد اتودو........ و از اونجایی که صبح ها با تماشای کانال mbc3 بهت صبحانه میدم کارتونی به اسم thomas & friends کشف کردم که داستان چند تا قطار بود و تو خیلی خیلی ازش خوشت ...
17 ارديبهشت 1393

خونه بازی

اسم عمه رو گذاشتی مامانی خونه بازی!!! آخه چون 2 تا مامانی داری تو فندق باهوش داری از هم متمایزشون میکنی و واسه هر کدوم یه پسوند انتخاب کردی...... به مامان من میگی مامانی بوس بوس چون هرروز باهاش تلفنی حرف میزنی و اونم کلی بوس برات میفرسته.... و اسم عمه رو هم گذاشتی مامانی خونه بازی چون هر وقت میری خونشون دستشو میگیری و میبری اتاق خواب تا باهات رو تخت زیر پتو خونه بازی کنه!!! و تو خونه هم از من دائم تقاضای خونه بازی داشتی منم ابتکار به خرج دادمو برات با 2 تا صندلی و خونه عروسکها یه خونه ساختم و تو هم 1 ساعتی اون تو ماشین بازی کردی و کلی هم خوشت اومد                     &...
15 ارديبهشت 1393

آیدین و عروسی

آقا کوچولوی ما تا حالا فقط یک بار عروسی رفته اونم که تب داشت و زود برگشتیم واین عروسی با اینکه نسبت دوری داشت خیلی بهت خوش گذشت و از همه جالبتر برام نون خامه ای خوردنت بود که تا حالا دوست نداشتی ولی اونجا چون گرسنت شده بود چندتا خوردی و من کلی برات ذوق کردم و کلی هم بغلمون رقصیدی و خندیدی و آخرش هم چندتا بادکنک گرفتی و از مراسم آتیش بازی هم خوشت اومد                                             همه عکسا برش خوردن چون نمیشد عکسای خودمونم بزاریم             &nbs...
15 ارديبهشت 1393

تولد دو سالگی

دو سال گذشت و انگار همین دیروز بود...... انگار همین دیروز بود که تو یه نیمه شب پاییزی تو راه بیمارستان به این فکر میکردم که تا چند ساعت دیگه تربچه کوچولوم تو بغلمه و این تصور ورای هر دردی بهم نیرو میداد... انگار همین دیروز بود اولین لبخند تو بیمارستان و هفت روز جهنمی تا قدمای کوچولوتو بزاری تو خونه عشقمون و بشی همه دنیای ما ، انگار همین دیروز بود که پشت در اتاق دکتر گریه میکردم چون پسرم داشت مرد میشد و واسه ختنه اون تو بود و من...... اولین باری که تونستی اسباب بازی دستت بگیری و جیغ شادی من و اولین غلت و هیجان بابا ، اولین سینه خیز رفتن و اولین دندون کوچولویی که بعد از ماهها جستجو کشف شد و من واسه هر حرکتت به اولین نفری که زنگ میزدم و ذ...
7 ارديبهشت 1393
1