آیدین عشق ما

کودکانه های آیدین

جادو

دریا بودیم...صدای موج ها...صدای بازی کردن کودکانه تو...و باز هم صدای موج ها...دوساعتی میشد که حسابی شنا کرده بودیم...من و محمد واقعا خسته شده بودیم و محمد لب ساحل، آفتاب می‌گرفت و من درست تو تلاقی پیوند موج ها و شن های ساحل با نیم تنه ای که تو آب بود و دست هایی که می‌رفت تو آب و با یک مشت سنگ براق میومد بیرون برای خودم یه سرگرمی جالب پیدا کرده بودم...جمع کردن سنگ های زیبا....تو خستگی ناپذیر هنوز هم توی آب بودی و ماهی های کوچولو دوروبرت و هنوز بعد از دوساعت برات جالب بود این موج های آروم و ماهی های ترسو... حداقل نیم ساعتی با وسواس زیاد سنگ جمع کردم...دست هام بارها پر از سنگ بالا میومد ولی از هر چندبار شاید فقط یه سنگ کوچولو انتخاب میشد برای ...
22 مرداد 1397

بهار ۹۷

بنا به رسم قدیمی بنا به یک قرار نانوشته من و تو و اسفند محبوب و تجریش عزیزم...یعنی میشه روزی این خاطرات رو فراموش کنی...یا برات کم اهمیت باشه...بزرگترین چیزی که ناامیدم می‌کنه از ادامه دادن جزء به جزء وبلاگت همین حسه که نکنه برات جالب نباشه که یه روزی با چه شوقی از شب قبل باهم قرار میزاشتیم که فردا بریم تجریش و ماهی گلی هارو نگاه کنیم و سه تا هم بخریم...که اسم هم داشتند یکیش قرار بود بشه مامان مریم ،یکی بابا محمد و از همه شیطون تر و کوچولو ترش هم بشه آیدین... یا ماه رمضون هایی که عصرها دهن روزه می‌برمت پارک و اذان که بشه از سوپری جلوی پارک یه بستنی می‌خریم و یه شیر و کیک که من افطار کنم...یا حتی از اون قشنگ تر بریم تجریش و دوتا پیراشکی بخر...
20 مرداد 1397

خواهرانه های مادرانه

داشتم آرامشی رو مزمزه میکردم که شش سال بود نه که گم بشه، ولی کمرنگ شده بود....دقیقا از به دنیا اومدن تو! حتی نمیگم از بارداری...چون همه بارداری عین خواب گذشت...حتی سخت هم نبود...هنوز من مریم کوچولو بودم...هنوز شیطنت میکردم...هنوز هات داگ میخوردم با کوکا! هنوز پله هارو دوتا یکی میکردم...که تا به دنیا اومدنت جز اون اضافه وزن کذایی هیچ محدودیتی برام درست نکردی! ولی درست با به دنیا اومدنت تازه فهمیدم اون بهشتی که نویدش رو به خاطر تو بهم دادن چه تاوانی داشته! آره داشتم میگفتم...کجا بودم!؟!....آهان، بعد از شش سال از به دنیا اومدنت...بعد از شش سال پر از تنش و استرس و نگرانی ... بلاخره به یه آرامشی رسیده بودم...تو توی بهترین دوره تربیتی که داشتی بودی...
12 فروردين 1397

زززمسسستووونه، خدا سرده دمش گرممم!

برف دیگه داشت تبدیل به رویا میشد...یعنی انقدر برف نیومده بود انقدر مدرسه ها برای آلودگی تعطیل شده بود که دیگه اومدن برف رویا بود ...صبح به صبح پشت پنجره منتظر برف بودن دیگه بی معنی شده بود ...تا یک روز شنبه شب وقتی تو رفتی بخوابی برف شروع کرد به باریدن ،اول با خودم گفتم مثل چند وقت پیش یه ربعی میباره و تموم میشه ...ولی این بار در کمتر از ۲ ساعت زمین کلاً سفیدپوش شد ...و هنوز شب به نیمه شب نرسیده بود که مدرسه ها برای فردا تعطیل شد ...تو خواب بودی من مثل بچه ها هر چند دقیقه به پشت پنجره ،باور کردنی نبود اصلاً باورم نمیشد چندبار خواستم بیام بیدارت کنم ولی فقط به خاطر اینکه حتماً هواشناسی چیزی میدونه که فردا تعطیله و صبح میتونی ببینی،منصرف می شد...
14 بهمن 1396

پارادوکس

یه حس هایی هست...نمیدونی واکنشت بهش طبیعیه یا نه...مثل وقت هایی که از شادی اشک میریزی! خوشحالی و گریه؟! یه وقت هایی حتی اشکی هم در کار نیست ولی عکس العملت غیر طبیعیه! یعنی باید خوشحال باشی ها ولی نیستی....یا گاهی باید ناراحت باشی ها....ولی بازم در کمال تعجب نیستی!؟ شاید تعریف پارادوکس رو تو بزرگ شدن بچه ها بشه بهتر فهمید...کلماتی که دیگه اشتباه تلفظ نمیشه و یهو دلت میگیره...مهارت هایی که ناگهانی کسب میشه ولی خوشحالت نمیکنه...شب هایی که صدای خودم خودم بلدم مسواک بزنم میزنه تو حال احساست!... وقتی مداد تو دست بچه ات درست میچرخه و اشتباه نمیکنه میبینی اصلا ذوق نکردی....وقتی میبینی دیگه تو رنک آمیزی هاش از خط نمیزنه بیرون اصلا هم خوشحال نمیشی....
10 بهمن 1396

هدر اختصاصی نی نی وبلاگ

پنج تا از بهترین دوستان نی نی وبلاگی من: ۱_ فرشته ای به نام آرشیدا http://babygirlarshida.niniweblog.com ۲_شیرین کاری های علیرضا http://alirezanoori.niniweblog.com ۳_نازنین زهرا زیباترین گل هستی http://9085.niniweblog.com ۴_مهراد لبخند زیبای خدا http://mehrad-maleki.niniweblog.com ۵_یسنا جون...خانوم کوچولو http://yasnajoon90.niniweblog.com
9 بهمن 1396

پاییز ۹۶

چند شب پیش داشتم تو اتاقت برات کتاب می‌خوندم که بخوابی یهو وسط،کتاب خوندن یه نگاهی به زاویه دیدم از اتاقت کردم و خندم گرفت...تو همیشه همه تصورات من رو از بچه داری به هم زدی...و جالب اینکه جوری به هم زدی که من حتی اعتراضی هم نداشتم و پر به پرت دادم...همیشه دلم می خواست اتاق بچم خیلی خلوت باشه با طرح های غیر کارتونی و اسپرت....ولی اتاق تو شد یه اتاق شلوغ نه حداقل با تمی از یک انیمیشن بلکه تلفیقی از همه انیمیشن های محبوبت....و جالب اینکه منی که تو خرید هر جزئی از لوازم خونه حساس بودم بی اعتراض برات اتاقت رو هزار نقش کردم و هرچی خواستی بی مخالفت قبول کردم اتاقی با فرش باب اسفنجی، لوستر توی استور،استیکر و روتختی توماس، چراغ خواب و استیکر ق...
8 آذر 1396

شش سالگی شیرین

کی گفته همیشه بچه ها از بزرگتر ها یاد میگیرن؟ کی گفته همیشه بچه ها بچگی میکنن و اشتباه میکنن و بزرگ ترها عاقلن و درست برخورد و انتخاب میکنن؟ کی گفته ما آدم بزرگ ها کامل و بی نقصیم و شما بچه ها باید به حرف ما گوش کنید تا یاد بگیرید؟ حداقل خود تو بارها به من یاد دادی که من اشتباه میکنم، که تو می تونی بهتر فکر کنی، که منم یه آدمم با اشتباهاتی که با من هست و تو می تونی باعث بشی بهش فکر کنم، که تو بزرگم میکنی کوچولویی که یه روز بهترین آدم بزرگی میشی که دنیا به خودش دیده ️ اولین باری که اومدی و بهم گفتی دندونم درد میکنه انگار دنیا آوار شد رو سرم....آخه از همون اولین دندونی که درآوردی من بودم و یه تیکه پنبه و سر تو روی زانوهام و هنوز بیست ت...
24 آبان 1396

تو کنار منی،نمیترسه دلم

قاشقم رو تو هوا تکون میدادم و حرف میزدم....داشتم کارایی که عصر با هم کرده بودیم واسه محمد بین شام دونفره مون تعریف میکردم... آخه از اول مهر که تو میری پیش دبستانی ساعت هفت شامت رو میخوری و ساعت هشت و نیم بعد از مسواک میری تو تختت تا برات یکم کتاب بخونم و قبل از ساعت نه میخوابی و بعدش محمد تازه میرسه خونه.... و ساعت نه و نیم بود و من داشتم واسه محمد تعریف میکردم که چطور چرخ و فلک شهربازی شده بودم و تورو تا لبه تخت و مرز سقوط میاوردم و تو از هیجان جیییغ میزدی و هربار خسته میشدم میگفتم سرم درد گرفت و تو هم دستت رو میزاشتی پیشونیم و سوره توحید رو میخوندی که یعنی خوب بشم که بازی رو ادامه بدیم....و آنقدر این بازی رو ادامه دادیم که سوره رو بی غلط ح...
27 مهر 1396

بهار 96

هفته پیش مجبور شدم دندون عقلم رو بکشم! آخرهای ماه رمضون بود...مثل پارسال روزه گرفتن اذيتم کرد و هفته آخر مریض شدم و البته دندونم از وسط های ماه رمضون اذيتم میکرد که گفتم تا تعطیلات عید شروع نشده برم پیش دکترم و همونجور که تصور میکردم برام کشید... تا چند روز جاش درد میکرد و کلا دندون های کنارش هم انگار درد داشتن... انگار اونا هم تحت فشار کشیدن قرار گرفته بودن... با سمت مخالف دندون کشیده شده میتونستم راحت غذا بخورم ولی اون سمت دندون از دست داده کلا تحریک شده بود و هرچی به جای دندون خالی نزدیک تر میشد دردناک تر بود! میدونی یاد چی افتادم؟ یاد آدم ها.. وقتی یکی براش اتفاقی میفته آدم های نزدیک بهش هم باهاش درد میکشن...از عذابش عذاب میکشن...
7 تير 1396