آیدینآیدین، تا این لحظه 7 سال و 2 ماه و 10 روز سن دارد

آیدین عشق ما

امید

یه وقتایی....یه چیزایی...یه اتفاقاتی باعث میشه دلت بخواد زمان زود بگذره...دلت میخواد اون مرحله از زندگیت رو سریع رد کنی...ولی غافلی از اینکه چندین سال بعد حسرت همون روزها رو میخوری غافلی از اینکه تو هر شرایطی...تو هر اتفاقی میشه فقط اون موردی که ناراحتت میکنه رو نبینی و از بقیه شرایطی که جای لذت بردن داره.....لـــــــــــــــذت ببری مثل اون دو ماه اول زندگیت که کولیک داشتی...که هرروز میگفتم کاش چشمامو ببندم و وقتی باز میکنم تو شش ماهه شده باشی...و الان دلم تنگه برای اون موجود کوچولویی که باید دمر رو دستم تاب میدادم شاید آروم بگیره مثل دوران بارداری و معده دردهایی که دلت میخواست زود این 9 ماه بگذره و کوچولوت بیاد بغلت...و الان گاهی ...
8 ارديبهشت 1394
1201 13 27 ادامه مطلب

تعطیلات 94

درسته بهار خیلی قشنگه....درسته از نظر من سلطان فصلهاست...ولی برای یه پایتخت نشین از همه لذت بخش تر اینه که همه تعطیلات رو از زیبایی های شهرش که تو شلوغی ها جرئت استفاده ازش رو نداره لذت ببره من برخلاف همه اونایی که میگن تهران بده و شلوغه و دوده و ....خیلی شهرمو دوست دارم.... چون از بچگی باهاش خاطره ها دارم...درسته تو این خاطرات شهرم دگرگون شد....خاطرات جنگ و بمب هایی که رو سرمون میومد...خاطرات قحطی ها و صف کوپن ها...خاطرات بچگیم که با صدای آژیر، پناهگاه و فلاسک مامان عجین بود... درسته سفر رو دوست دارم...درسته عاشق همه روستاهایی هستم که دیدم...ولی خوب...من تو این شلوغی ها بزرگ شدم و زود دلم تنگ میشه برای همین هیاهو... و اینه که بع...
24 فروردين 1394
1137 22 71 ادامه مطلب

سفر نوروزی 94

يه ديواره ، يه ديواره ، يه ديواره ... يه ديواره كه پشتش هيچي نداره تو كه ديوارو پوشيدن سيه ابرون نمياد ... ديگه خورشيد از توشون بيرون يه پرندست ،‌يه پرندست ، يه پرندست ... يه پرندست كه از پرواز خود خستست بن و بالشو بستن دست ديروزا نمياد ... ديگه حتي به يادش فردا يه روز يه خونه اي بود كه تابستونا ... روي پشت بومش ولو ميشد خورشيد درخت انجير پيري كه تو باغ بود  . .. همه ي كودكيهاي مرا ميديد   اولین بار این ترانه رو 20 سالگی وقتی فقط دو ماه از غقد من و محمد میگذشت و میرفتیم یه رامسر پردرسر شنیدم! آره آیدینم تعجب نکن...دوره تو که سهله...همین الان هم دختر و پسرها محدودیت دوره مارو ندارن....تازه...
18 فروردين 1394

تولد محمد و شب عید

از سال اول ازدواجمون یه کار خاص کردیم...یه فیلم کوچولوی هندی کم داریم که فقط و فقط فیلم های توش تولد محمد که 29 اسفند یعنی شب عیده و لحظه سال تحویله...بعدش اون فیلم رو درمیاریم تا سال بعد....چند وقت پیش که اون فیلم رو نگاه کردم خیلی قشنگ بود...9 تا عیدی که تو چند دقیقه سن من و محمد یک سال بهش اضافه شده....5 تا سال تحویل بدون بچه و 4 تا با تو که هز سالش یک سال بزرگتر شدی...تو این فیلم 1 ساعتی میتونی 9 سال زندگی مارو... بزرگ شدنمونو...پخته شدنمونو...تفاوت چهره هامونو تو این 9 سال یکجا ببینی...حتی از 6 سال پیش که دوربین دیجیتال داریم و کلا با اون هندی کم کاری نداریم هم فقط نگه داشتیمش برای همین لحظه سال تحویل و اون فیلم قشنگ سال اول یه مریم...
6 فروردين 1394

خاطره تکونی

وقتی خونه تکونی خونت تموم میشه...وقتی گرد و غبار وسایل زندگیت رو میگیری نوبت خاطراتته میشینی با خودت یه سال گذشته رو زیر و رو میکنی...آدم ها و اتفاقات یک سال گذشته زندگیت رو خوب کنکاش میکنی و پیش خودت میشینی به یه قضاوت صادقانه....اینکه چه آدم هایی تو این یک سال گذشته وارد زندگیت شدن که دوسشون داشتی...دوست داشتن...ازشون یاد گرفتی...باهاشون زندگی کردی و اینکه اون افراد ثابت زندگیت رو چقدر بیشتر دوست داری...به خاطر یک سال خاطرات دیگه که به قبلی ها اضافه شد...یک سال خاطراتی که میتونست بد یا خوب باشه...تو چه نقشی داشتی تو بد یا خوب بودنشون...قبول داری کینه و مهربونی انعکاس داره؟؟؟پس خودت هم خیلی نقش داشتی تو اینکه این خاطرات برات چه شکلی ب...
28 اسفند 1393

با اینا زمستونو سر میکنم...

ار بچگی اسفند رو دوست داشتم.....هرروز که از مدرسه برمیگشتیم مامانم داشت خونه تکونی میکرد...با هر جزء خونه تکونی یکی یکی بساط زمستونو جمع میکرد و دفتر خاطرات اون سال ننه سرما رو برامون میبست درسته تو عالم بچگی زمستون هم قشنگ بود ولی....من سرمارو هرگز دوست نداشتم زمستون قشنگ بود به خاطر صبح هایی که از زیر لحاف صدای اخبار رو میشنیدی که بابا داشت دقیق گوش میداد که بهمون بگه تخـــــــــــت بگیرین بخوابین...مدرسه ها تعطیل شد.....زمستون قشنگ بود به خاطر شب هایی که میخواستی بری دستشویی بیرون و تو حیاط و چون لیز نخوری پاتو میزاشتی جای پای بابا رو برف ها....و بعد برمیگشتی کنار بخاری علاالدین و دستاتو میگرفتی روش....و شب ها طرح شبیه گلش رو رو سق...
19 اسفند 1393
3995 15 58 ادامه مطلب

پایان کابوس

یکسال گذشت تقریبا اواخر بهمن 92 برات وبلاگ درست کردم یادمه اولین پستمو 10 روز بعد گذاشتم چون اصلا نمیدونستم چطور باید عکس بزارم و چطور پست بزارم برات....منتظر بودم محسن یه روز بیاد خونمون و بهم یاد بده...بعد 10 روز یه روز رفتم تو مدیریت وبلاگ و بعد قسمت پرسش و پاسخ و چشمم خورد به آرشیو پرسش های فنی و کمتر از نصف روز بدون هیچ سوال و جوابی یاد گرفتم چطور سایز عکس رو کم کنم و آپلود کنم و پست بزارم یادمه واسه پیدا کردن هرکدوم از حروف باید کلــــی جشم میگردوندم و تازه بیشتر حروف هم به فارسی جای خودشون نبودن....یادمه خیییلی کند تایپ میکردم و حالا... حالا درست بعد از یکسال گاهی از شنیدن صدای سریع شاسی ها و سرعت تایپم ...خندم مبگیره به ا...
11 اسفند 1393
1010 12 57 ادامه مطلب

لحظات آشنا

گاهی اتفاقی....لبخندی...صحنه ای یا فقط یه تکرار خاطره مثل یه فلش بک تورو میبره به همین خاطرات نه خیلی دور..... اون وقته که یادت میاد فقط دو سال گذشته و تو این دوسال چقدر همه چی عوض شده...خوشحال میشی ولی دلت هم میگیره....نمیدونم شاید حتی این دلگیری هم قشنگ باشه تو گیرودار خونه تکونی آباژور اتاق خوابمونو که بیشتر از یک ساله از دست تو قیدشو زده بودم دوباره میزارم رو پاتختی تا ببینم  باز قصد تخریبشو داری یا نه؟...اولین حرکتی که باهاش رفتی مثل همون فلش بک بود برام....درست همون شیطنت ها و ذوق های دو سال پیش تکرار شد...تو اگه این صحنه ها تو ذهنت باشه دلت میگیره یا خوشحال میشی؟؟؟من هردو حس رو داشتم...کدومش بیشتر نمیدونم ولی ....دوسش داشتم...
26 بهمن 1393
5704 28 71 ادامه مطلب

تو بزرگ میشی....من بزرگتر

انگار همین دیروز بود میبردمت پارک و تو 8 ماهه بودی....بغلت میکردم و از سرسره با احتیاط سرت میدادم و سرمست میشدم از هیجان تو چشم هات 1 ساله بودی و هنوز باید از بالای سرسره تا پایین دست هام حمایت گرانه پشتت میموند راه افتادی و میخواستم یاد بگیری از پله های سرسره بالا بری و تا دو سالگی خودم هم باهات پله هارو بالا میومدم و گاهی هم با هم سر میخوردیم... تو همه این مدت وقتی بچه هایی رو میدیدم که بدو بدو از پله ها بالا میرن یا سرسره رو برعکس بالا میرن خیییلی حرص میخوردم...یه لحظه هم تنهات نمیزاشتم و کاملا همراهیت میکردم...بعد دو سالگیت که دیگه پاییز شد و پارک ها خلوت ما کماکان به پارک رفتن ادامه میدادیم و تو سکوت و خلوتی پارک ها مستقل ا...
15 بهمن 1393

تولد عمو داوود

تو عالم بچگی یه بازی با مهین داشتیم از صبح تا شب تقریبا با هم کارد و پنیر بودیم....ولی ظهرا که دیگه نمیشد رفت بازی با دوستای مشترک و مجبور بودیم خونه بمونیم یه بازی عجیب داشتیم...هردو رو دو تا بالش کنار هم دراز میکشیدیم و دست هامون نماد آدم هایی میشدن از تخیلاتمون....هردو یه خانواده بودیم و دست ها بچه های خانواده....اسم ها و شخصیت ها و اخلاقیات و داشته ها همه نتیجه تخیل و آرزوهامون بود فکر کنم مامان خانواده مهین رکسانا بود...مال من آزیتا یا رزیتا یا سارا!!! شوهر مهین احمد بود....مال خودمو اصلا یادم نیست....هردو یه دختر داشتیم بزرگتر و یه پسر کوچیکتر....وضع مالیمون خیییلی خوب بود و همش داشتیم پز لباس و خرید و ماشین جدیدمونو به هم مید...
6 بهمن 1393
1384 29 81 ادامه مطلب