آیدین عشق ما

کودکانه های آیدین

خاطره تکونی

وقتی خونه تکونی خونت تموم میشه...وقتی گرد و غبار وسایل زندگیت رو میگیری نوبت خاطراتته میشینی با خودت یه سال گذشته رو زیر و رو میکنی...آدم ها و اتفاقات یک سال گذشته زندگیت رو خوب کنکاش میکنی و پیش خودت میشینی به یه قضاوت صادقانه....اینکه چه آدم هایی تو این یک سال گذشته وارد زندگیت شدن که دوسشون داشتی...دوست داشتن...ازشون یاد گرفتی...باهاشون زندگی کردی و اینکه اون افراد ثابت زندگیت رو چقدر بیشتر دوست داری...به خاطر یک سال خاطرات دیگه که به قبلی ها اضافه شد...یک سال خاطراتی که میتونست بد یا خوب باشه...تو چه نقشی داشتی تو بد یا خوب بودنشون...قبول داری کینه و مهربونی انعکاس داره؟؟؟پس خودت هم خیلی نقش داشتی تو اینکه این خاطرات برات چه شکلی ب...
28 اسفند 1393

با اینا زمستونو سر میکنم...

ار بچگی اسفند رو دوست داشتم.....هرروز که از مدرسه برمیگشتیم مامانم داشت خونه تکونی میکرد...با هر جزء خونه تکونی یکی یکی بساط زمستونو جمع میکرد و دفتر خاطرات اون سال ننه سرما رو برامون میبست درسته تو عالم بچگی زمستون هم قشنگ بود ولی....من سرمارو هرگز دوست نداشتم زمستون قشنگ بود به خاطر صبح هایی که از زیر لحاف صدای اخبار رو میشنیدی که بابا داشت دقیق گوش میداد که بهمون بگه تخـــــــــــت بگیرین بخوابین...مدرسه ها تعطیل شد.....زمستون قشنگ بود به خاطر شب هایی که میخواستی بری دستشویی بیرون و تو حیاط و چون لیز نخوری پاتو میزاشتی جای پای بابا رو برف ها....و بعد برمیگشتی کنار بخاری علاالدین و دستاتو میگرفتی روش....و شب ها طرح شبیه گلش رو رو سق...
19 اسفند 1393
3781 15 58 ادامه مطلب

پایان کابوس

یکسال گذشت تقریبا اواخر بهمن 92 برات وبلاگ درست کردم یادمه اولین پستمو 10 روز بعد گذاشتم چون اصلا نمیدونستم چطور باید عکس بزارم و چطور پست بزارم برات....منتظر بودم محسن یه روز بیاد خونمون و بهم یاد بده...بعد 10 روز یه روز رفتم تو مدیریت وبلاگ و بعد قسمت پرسش و پاسخ و چشمم خورد به آرشیو پرسش های فنی و کمتر از نصف روز بدون هیچ سوال و جوابی یاد گرفتم چطور سایز عکس رو کم کنم و آپلود کنم و پست بزارم یادمه واسه پیدا کردن هرکدوم از حروف باید کلــــی جشم میگردوندم و تازه بیشتر حروف هم به فارسی جای خودشون نبودن....یادمه خیییلی کند تایپ میکردم و حالا... حالا درست بعد از یکسال گاهی از شنیدن صدای سریع شاسی ها و سرعت تایپم ...خندم مبگیره به ا...
11 اسفند 1393

لحظات آشنا

گاهی اتفاقی....لبخندی...صحنه ای یا فقط یه تکرار خاطره مثل یه فلش بک تورو میبره به همین خاطرات نه خیلی دور..... اون وقته که یادت میاد فقط دو سال گذشته و تو این دوسال چقدر همه چی عوض شده...خوشحال میشی ولی دلت هم میگیره....نمیدونم شاید حتی این دلگیری هم قشنگ باشه تو گیرودار خونه تکونی آباژور اتاق خوابمونو که بیشتر از یک ساله از دست تو قیدشو زده بودم دوباره میزارم رو پاتختی تا ببینم  باز قصد تخریبشو داری یا نه؟...اولین حرکتی که باهاش رفتی مثل همون فلش بک بود برام....درست همون شیطنت ها و ذوق های دو سال پیش تکرار شد...تو اگه این صحنه ها تو ذهنت باشه دلت میگیره یا خوشحال میشی؟؟؟من هردو حس رو داشتم...کدومش بیشتر نمیدونم ولی ....دوسش داشتم...
26 بهمن 1393
5322 28 71 ادامه مطلب

تو بزرگ میشی....من بزرگتر

انگار همین دیروز بود میبردمت پارک و تو 8 ماهه بودی....بغلت میکردم و از سرسره با احتیاط سرت میدادم و سرمست میشدم از هیجان تو چشم هات 1 ساله بودی و هنوز باید از بالای سرسره تا پایین دست هام حمایت گرانه پشتت میموند راه افتادی و میخواستم یاد بگیری از پله های سرسره بالا بری و تا دو سالگی خودم هم باهات پله هارو بالا میومدم و گاهی هم با هم سر میخوردیم... تو همه این مدت وقتی بچه هایی رو میدیدم که بدو بدو از پله ها بالا میرن یا سرسره رو برعکس بالا میرن خیییلی حرص میخوردم...یه لحظه هم تنهات نمیزاشتم و کاملا همراهیت میکردم...بعد دو سالگیت که دیگه پاییز شد و پارک ها خلوت ما کماکان به پارک رفتن ادامه میدادیم و تو سکوت و خلوتی پارک ها مستقل ا...
15 بهمن 1393

تولد عمو داوود

تو عالم بچگی یه بازی با مهین داشتیم از صبح تا شب تقریبا با هم کارد و پنیر بودیم....ولی ظهرا که دیگه نمیشد رفت بازی با دوستای مشترک و مجبور بودیم خونه بمونیم یه بازی عجیب داشتیم...هردو رو دو تا بالش کنار هم دراز میکشیدیم و دست هامون نماد آدم هایی میشدن از تخیلاتمون....هردو یه خانواده بودیم و دست ها بچه های خانواده....اسم ها و شخصیت ها و اخلاقیات و داشته ها همه نتیجه تخیل و آرزوهامون بود فکر کنم مامان خانواده مهین رکسانا بود...مال من آزیتا یا رزیتا یا سارا!!! شوهر مهین احمد بود....مال خودمو اصلا یادم نیست....هردو یه دختر داشتیم بزرگتر و یه پسر کوچیکتر....وضع مالیمون خیییلی خوب بود و همش داشتیم پز لباس و خرید و ماشین جدیدمونو به هم مید...
6 بهمن 1393
1020 29 81 ادامه مطلب

استقلال

وقتی به دنیا اومدی هرروز به دستات نگاه میکردم....انگشتهای کوچولویی که ناخن داشت...رگ داشت....گوشت و پوست و استخون... غرق چهرت میشدم و غرق یه حس نااااب.....خدایا تو چه قدرت بی انتهایی داری.....این بچه از یه لخته خون کوچولوی 5 میلیمتری که تو سونوی 5 هفتگی دیدم چطور تبدیل شده به یه نوزاد که نفس میکشه....دست و پا و قلب و کلیه و پوست و مو داره!!! مادر بودن قبلا فقط برام یه تصمیم بود....هیچ وقت حس نکرده بودم که یه هدیه ست....یه هدیه که خدا به زنها داده و گوشه ای از آفرینش رو بهشون بخشیده...که جزوی باشن از این چرخه...هدیه ای که هیییچ وقت هیچ مردی نمیتونه حسش کنه...اولین تکون ها....حس ضربان قلب کوچولویی تو وجودت...وقتی سکسکه میکنه...وقتی میبین...
25 دی 1393
1616 26 64 ادامه مطلب

3 سال و 3 ماه و 3 روز

بچه که بودم وقتی به مامانم نگاه میکردم فکر میکردم اوووه حالا کو تا من انقدری بشم... نوجوان که بودم وقتی به این دخترک های نامزد شده نگاه میکردم فکر میکردم چرا به دنیا از بالا نگاه میکنن مگه اونجا چه خبره؟ نامزد که کردم وقتی تو خیابون دخترنوجوان و یا خانوم بچه دار میدیدم من هم از بالا بهشون نگاه میکردم....حس میکردم از من خوشبخت تر وجود نداره....دست های محمد رو محکم تر فشار میدادم ولی تنها چیزی که تو نگاهم نبود غرور بود....و یه لبخند که از وقتی یادمه باهامه....به همه هدیه میدم....از رفتگر محل تا عابرای خسته... بچه دار که شدم هروقت تو خیابون یه دختر و پسر دست تو دست میبینم با خودم میگم یعنی اون هم داره به این فکر میکنه که دوره اوج من تم...
17 دی 1393

یه مامان 31 ساله

خسته ای...از روز قبل یه عالمه بدو بدو داشتی برای تمیزکاری و از صبح هم دنبال آشپزی و الان درست چند دقیقه قبل از رفتن مهمون ها سرخوش از یه مهمونی پراز خاطره و شاد داری به این فکر میکنی که دیگه کمرت درد میکنه....بعد یهو یه جمله یه نوشته انقدر تورو بالا میبره و بالا که احساس سبکی میکنی....مثل پر  همه خستگیت در رفته و دیگه یادت نمیاد کمرت درد میکرده....و بعدش یاد چیزای دیگه ای میفتی که باید به خاطرشون بارها خدارو شکر کرد دیشب جشن تولدم بود و روی پاکتی که بابا و مامانم بهم دادن یه نوشته بود که منو به اوج رسوند....از ته قلبم لبخندی رو لبهام اومد و خیلی خیلی خوشحال شدم...خیلی زیاد برای تولدت تنها آرزویی که میتوانیم بکنیم این است که در...
13 دی 1393

ماشین مشتی ممدلی!

این فیلم مال یکی دوماه پیشه....داشتم آپلود کردن فیلم و تو وب گذاشتنش رو تمرین میکردم که یهو موفق شدم و تصمیم گرفتم برات بزارمش این فیلم قرار نبود بیاد تو وبت و بنابراین حزفای دیگه ای هم توش هست....خصوصا ابراز احساسات من به هرحال اون دوره خیییلی کتاب با هم میخوندیم و این یکی از شباییه که از همه کتاب خوندن هات فیلم گرفتم و این یکیشونه     و این هم این روزهای پسرک روزی که با گرفنگی بینی بیدار شدی و با این قطار جدید تا شب مشغول بودی                                               و...
8 دی 1393
6469 20 48 ادامه مطلب