آیدینآیدین، تا این لحظه 7 سال و 2 ماه و 10 روز سن دارد

آیدین عشق ما

بهار 96

هفته پیش مجبور شدم دندون عقلم رو بکشم! آخرهای ماه رمضون بود...مثل پارسال روزه گرفتن اذيتم کرد و هفته آخر مریض شدم و البته دندونم از وسط های ماه رمضون اذيتم میکرد که گفتم تا تعطیلات عید شروع نشده برم پیش دکترم و همونجور که تصور میکردم برام کشید... تا چند روز جاش درد میکرد و کلا دندون های کنارش هم انگار درد داشتن... انگار اونا هم تحت فشار کشیدن قرار گرفته بودن... با سمت مخالف دندون کشیده شده میتونستم راحت غذا بخورم ولی اون سمت دندون از دست داده کلا تحریک شده بود و هرچی به جای دندون خالی نزدیک تر میشد دردناک تر بود! میدونی یاد چی افتادم؟ یاد آدم ها.. وقتی یکی براش اتفاقی میفته آدم های نزدیک بهش هم باهاش درد میکشن...از عذابش عذاب میکشن...
7 تير 1396

پاییز تا زمستان 95

تو بریز بپاش اسباب کشی یه عالمه آت آشغال دور ریختم....تو بحبوحه زیر و رو کردن دفتر خاطرات و دفتر شعرهای و کتاب هام چشمم به یه ورق کاغذ خورد... وقتی بازش کردم دیدم سال های اول ازدواج نوشتمش یه طرفش نوشته بودم چیزهایی که دارم و به خاطرشون از خدا ممنونم... یه لیست کامل شامل خانواده و همسر و خونه کوچولو و حتی گل های بامبوم و خرس پولیشی که محمد برام خریده بود! طرف ديگه نوشته بودم آرزوهایی که دارم....تا ته لیست که رسیدم دیدم خدا همه شو بهم داده...تو کمتر از ده سال! راستش شوکه شدم.. گريه کردم... خندیدم و شکر کردم... گذشت و گذشت.... تا یکی دوماه بعد از اسباب کشی به خونه جدید... یه روز پشت پنجره اتاق تو داشتم باهات بای بای میکردم که با محمد م...
28 اسفند 1395

بهار تا پاییز 95

سلام! تا حالا تو وبلاگت سلام نکرده بودم اخه خداحافظی بلند مدت نداشتم ولی.... این بار مدت زیادی نبودم... فکر نمیکردم انقدر طول بکشه از اون بدرود تا این درود! ولی سلام️ خووووب...خیلی خبرها شده... واسه من که اونقدر با جزییات برات مینوشتم این همه خبر رو بیخیال شدن شاید سخت باشه... ولی نميدونم چرا يه روزی به خودم گفتم اصلا این همه جزییات رو نوشتن برات مهمه؟میخونی؟تو پسری! من زیادی دخترونه و لطیف و با کودک درون زنده جلو رفتم... به هرحال...یهو کات کردنش هم شاید برات خوشایند نباشه... یه روزایی فکر میکردم همه خاطرات و جزییات بزرگ شدنت برای همیشه تو ذهنم میمونه و ثبت دائمی میشه ولی....حالا که داری بزرگ میشی میبینم مامانم حق داشت وقتی از ب...
10 آبان 1395

بوی عیدی

اسفند از خود عید هم قشنگتره همیشه....مثل پنج شنبه که از جمعه هم خواستنی تره از اول اسفند بوی بهار رو میتونی حس کنی...بارون ها هم فرق دارن انگار...هوا تمیز میشه و هیاهوی مردم قشنگه...مثل هر سال،امسال هم زودتر رفتیم به استقبال خونه تکونی تا فرصت داشته باشیم برای بغل کردن بهار                     پاساژ گردی                     یه جلسه قبل از آخرین روز مهد تو، که محمد هم اومد خونه و دوتایی پذیرایی رو تمیز کردیم و با باز کردن پنجره ها دیدم امید امسال پر از غنچه است و میخواد حساااابی گل بده          ...
28 اسفند 1394
1009 15 26 ادامه مطلب

بــــــــــــــــرف

ذلم میگیره وقتی اسم برف میاد میدوی جلوی پنجره....دلم میگیره وقتی تو کارتونها برف میبینی و میگی ما هم بریم اونجا با ریرا برف بازی! دلم میگیره که نسل ما به خاطر برف زیاد مدرسه ها تعطیل میشد و حالا به خاطر آلودگی هوا! دلم میگیزه ارزوهای پاک بچگی ما به امید تعطیلی برف سنگین بود و لابد الان الودگی بیشتر! دلم میگیره که چقدر خاطره دارم از برف بازی و سرخوردن تو برف ها و تونل درست کردن و ادم برفی ساختن و گوله برفی پرت کردن....و تو نداری از این خاطرت... خیلی منتظر موندیم که تهران هم برفی بشه...نه یه برفاب که چند ساعته محو بشه...یه برف حساااابی که بریم برف بازی ولی اسفند هم اومد و خبری از برف نشد...واسه همین ما رفتیم دنبال برف   ...
21 اسفند 1394

زمستان 94

من یه مامانم....که هرروز با کفش های واکس زده و کتونی های تمیز و شلوار های مرتب از خونه میرم بیرون ولی هنوز به سرکوچه نرسیده کفش هام خاکیه و شلوارهای پر از اثر پاهای کوچولو....من یه مامانم...که با روسری ها و شال های مرتب سر کرده از خونه بیرون میرم و به سر خیابون نرسیده بر اثر بدو بدو کردن مجبورم بازش کنم و خیلی ساده بپیچونمش دور گردنم که بتونم پا به پاهای کوچولو و پر انرژی پسرکم بدوم...من یه مامانم ...که دیگه ناخن هام مرتب و بلند نیست چون باید دست تو هر سوراخی که پسرم میگه بکنم و تازه هیجان زده هم بشم...من یه مامانم که که تنها آرایشم شده یه رژلب که اونم به سر خیابون نرسده انقدر وقتی همقد پسرم شدم تو هیجان دست کشیده به صورتم که پاک شده و بهتره...
2 اسفند 1394

4 سال و 4 ماه و 4 روز

  ازکودکی پرسیدند :وقتی بزرگ شدی میخواهی چکاره شوی؟ گفت :میخواهم خوشحال شوم! گفتند :ظاهرا  تو مفهوم سؤال را درک نکردی. پاسخ داد :چرا، اما گویا شما مفهوم زندگی را درک نکرده اید...   وقتی پارسال پست 3 سال و 3 ماه و 3 روزگی ات رو مینوشتم...مطمئن بودم امسال هم چهار های متوالی زندگیت رو بهت تبریک خواهم گفت ولی...نمیدونستم احساساتم تا این حد متفاوت خواهد بود...انگار سه ها هنوز بوی بچگی دارن و چهار ها بوی بزرگ شدن میدن...نمیدونستم قبل از سه سالگی سعی میکنم دایره واژگانت وسیع تر بشه و بعد از چهار سالگی چنگ میندازم به هر چی بوی بچگی میده...هرچی تعدا پست های این وبلاگ بیشتر میشه من نگران میشم که نکنه هرگز نخونی شون...واسه هم...
18 بهمن 1394

پل طبیعت 94

پارسال هم درست همین موقع ها بود که برای اولین بار رفتیم پل طبیعت و گفتیم واااای بهارش باید خوشگل باشه از اون بالا درخت های قشنگ عباس آباد رو تماشا کردن و نرفتیم و نرفتیم تا شد دوباره زمستون! کارامون برعکسه دیگه حالا باز هم گفتیم دوباره بریم تا یادمون بیاد بهار که بشه قراره بریم اون بالا باز ولی...من میــــــــــــــدونم نمیشه....بهار که بشه باز شمال رفتن ها شروع میشه و هیچ وقتی واسه تهران گردی نمینونه....قسمت ماست که همیشه پاییز و زمستون تهران رو ببینیم....اما....تهران شهرمونه....پاییز و زمستونش هم قشنگه...کی گفته پایتخت به خاطر شلوغ بودنش قشنگ نیست...مگه میشه خونه آدم قشنگ نباشه...حتی با دود و آلرژی و شلوغی و ترافیک های سنگینی که واد...
1 بهمن 1394

پاییز 94 آیدین

وقتی مامان میشی هی باید خودت رو بزاری جای کوچولوت...واسه همین بچه میشی چون دائم باید خودت رو تو شرایط اون تجسم کنی و ببینی تا بفهمی اش...منم همیشه همه سعی ام رو کردم که این کار رو بکنم....یه جاهایی موفق هم شدم، مثل روز عاشورا که بین جمعیت و شلوغی نشستم و هم اندازه تو شدم و دیدم فقط پا میبینی و باید هم حوصله ات سر بره...مثل روزایی که میری دستشویی و همه لوله دستمال توالت رو خیس میکنی و حوله و در و دیورا و من تا میام جوش بیارم یادم میاد میخوای سعی کنی خودت یاد بگیری خودت رو بشوری و این طبیعیه که اولش همه جا خیس بشه...مثل خیلی وقت ها که تونستم و خیلی وقت ها که نتونستم و بعدش که علت یه کاری رو فهمیدم خودم رو سرزنش کردم که چرا بیشتر بچه نشدم که زو...
1 دی 1394