آیدین عشق ما

کودکانه های آیدین

پل طبیعت

میدونم ممکنه فکر کنی خیلی بی احساسم....یا تصور کنی بی سلیقه ام...ولی... من پاییز و زمستون رو دوست ندارم....یعنی قبل از به دنیا اومدن تو به جز سرما که اصلا دوسش ندارم با این دوتافصل مشکل دیگه ای نداشتم ولی حالا.....اولا میترسم سرما بخوری چون همه جا پر از ویروسه.....دوما نمیتونیم هرروز و شاید روزی دوبار بیرون باشیم، یعنی من مشکلی ندارم ولی با اون همه لباس نمیشه راحت بدویی و کلافه میشی....سوما هوا خیلی زود تاریک میشه و بازم سرده....اَهههه سرده!!! خوب اگه منصفانه تر نگاه کنم مهرو خیییلی دوست دارم....هنوز هوا خوبه و بارون میاد و برگریزونه و هوا هم انقدرا زود تاریک نمیشه....و اسفند عزیزم...اولش هنوز برفه...برف سفید..وبعد،بوی عید، گردش های هر...
2 دی 1393
1147 21 54 ادامه مطلب

عکس های آتلیه

عکس های سری قبل رو خیلی وقته تحویل گرفتم ولی منتظر اسکن شدنشون بودم یه سری از عکس های آتلیه 1 سالگی رو هم اسکن کردم و میخوام یه پست عکس آتلیه ای داشته باشی ولی متاسفانه عکس های تابستون رو همشو رو شاسی زدیم....تو فکر فایل هاشم و اگه بشه اونارو هم همینجا میزارم...آخه با توجه به شاسی شدن بیشتر عکس هات شاید اصلا سالم نمونه تا بزرگ شدن و آقا شدنت راستی زحمت اسکنشونو هم مهناز جووونم کشید                                                                   ...
1 دی 1393

تکیه کلام

دختر داشتن باید خیلی شیرین باشه اینکه از اول بچگی هاتو مرور کنی....از اول عروسک بازی و خاله بازی کنی....اینکه یه کوچولو از جنس خودت باشه که همه داشته ها و نداشته ها و آرزو های بچگیت رو از سر بگیری ولی پسر داشتن هم یه هیجانی داره که هیچ وقت نفهمیدیش....یه دنیای تازه و عجیب که هیچ وقت ازش سردرنیاوردی و حالا میتونی کشفش کنی درسته عشقت یه مرد بوده و باهاش تونستی به خیلی تودرتو های دنیای مردانه سرک بکشی ولی یه پسر بچه تورو هم اندازه خودش میکنه....مثل من که از بچگی فوتبال نگاه کردن بابام و بعد داداشم و در آخر محمد برام غیر قابل هضم بود و نمیفهمیدم کجاش جالبه که این همه آدم دنبال یه توپ بال بال بزنن و تو وروجک تو یه ظهر پاییزی منو به دنیای...
24 آذر 1393

پسرکم

نمیدونم چمه!!! بچه که بودم زیاد میشنیدم بزرگ ترها میگفتن انگار دارن تو دلم رخت میشورن!!!!!!!!! الان که بزرگ شدم من یه جور دیگه حسش میکنم....انگار یه چیزی تو دلم میچرخه....میپیچه....آهاااااااان مثل همون ماشین لباسشویی!!!فکر کنم مدرن شده همون رخت شستنه!!! این حس از دیشب که باز از خواب بیدار شدی و گفتی پام درد میکنه پیدا شده.....نگرانم....همش به خودم دلداری میدم که خوب دیشب باز تو شهربازی خیلی بدو بدو کردی....اصلا تا سر خیابون که برسم پرواز میکردی از بدو بدو....من هم به خیال اینکه با ماشین میریم و برمیگردیم و برای اینکه اونجا راحت باشی اون ساپورت مشکی همیشگی رو زیر شلوارت نپوشوندم و شلوارت نازک بود....اصلا شاید پاهات سردشون شده بود!!! ...
19 آذر 1393

یه جمعه پر ماجرا

برنامه ریزی کردن یه اتفاق ناممکنه برای من یعنی اصلا امکان نداره برای یه کاری برنامه ربزی دقیق بکنیم و حتما همونجور اتفاق بیفته.....اصولا اصلا اتفاق نمیفته و اگه خدا رحم بکنه و بشه یه چیزایی توش فرق اساسی میکنه با اونچه تو دهنت براش طرح ریخته بودی الان سه تا جمعه ست که قرار بود صبح زود بیدار بشیم و بریم از جاده هراز محمود آباد و تا شب برگردیم....قبل اومدن تو خیییلی از این کارا میکردیم و یه جمعه درمیون شمال یک روزه میرفتیم و با دیدن آقا شدن پسرکمون قصد داشتیم باز برگردیم به روال گردش ها و سفرهای یک روزه جمعه اول کلا از پایه برنامه ریزی مون نابود شد و هیچ کجا نتونستیم بریم و هفته پیش از صبح بارندگی بود و البته از روز قبل با هواشناسی ف...
15 آذر 1393

بای بای دودو

بیشتر از یک سال و نیم باهات بود....همه جا....اولش از خونه مامانی شروع شد و اسمش جیمبو بود....چون شکل یه هواپیمای کوچولو بود و بعدش انواع و اقسامشو داشتی تا به خاطر صدای خاصش اسمشو گذاشتم دودو و همه فامیل میدونستن دودو چیه و آیدین چقدر دوسش داره....دیگه محدود به خونه نبود....تو کوچه و خیابون و پارک و وباغ و مسافرت و همه جا با ما بود...چند تا داشتی و هربار انتخاب میکردی کدومشو میخوای و حالا در سن سه سال و دو ماهگی این دومین باریه که میریم بیرون دودو رو میندازی و میگی خودت بیارش....نمیدونم شاید چون هوا سرد شده و من هم برات زیاد لباس میپوشونم راه رفتن به اندازه تابستون برات جذاب نیست و شاید دیگه بزرگ شدی و دوره دودو بازی داره تموم میشه د...
12 آذر 1393

حسرت

از وقتی از شیر گرفته شدی شبها تو تخت خودت میخوابیدی....چند شبی پارسال گیر دادی بیای تخت ما ولی با اصرار به اینکه هرکی تو جای خودش راحتتره مشکل حل شد....تا...این هفته که باز فیلت یاد هندوستان کرد شب اول هرچی بهت گفتم فایده نداشت و درست وسطمون طاق باز خوابیده بودی و هی هم میرفتی  زیر پتو و روی پتو.....صبر کردم خوابت برد و بردم تو تخت خودت....چند شبی همین داستان ادامه داشت تا دیدم اینجوری درست نیست و عادت میکنی...البته نصف این کارا برای بازی قبل خوابه که هرشب با محمد تو تخت داری و شادو سرخوش میخندی و معلومه بعدش دیگه دوست نداری بخوابی......بعد یه شب بهت گفتم اگه تو اینجا بخوابی من جا نمیشم و میرم بیرون....اولش اصرار که نرو و بعد که اومد...
6 آذر 1393

پاییز طلایی

امسال یه فرق اساسی تو پاییز تهران میبینم.....چیزی که سالها بود ندیده بودم هرسال پاییز شمال میرفتیم و من مبهوت رنگ های زیبای پاییز حسرت اینو میخوردم که چرا تهران انقدر هوا آلوده ست یا خشکه یا هر مشکل دیگه ای که برگ ها قبل از زرد شدن خشک میشن اون چنار پیری که زمستون بهت گفتم که با هم سبز شدن برگ هاشو نگاه میکنیم یادته....هرسال از شروع شهریور شروع میکنه به ریختن برگ های خشک که تا پاتو روشون میزاری پودر میشن ولی امسال تا الان که آذر شروع شده هنوز برگ داره....اونم برگهای زرد این هفته خیییلی بهت خوش گذشت....خونه مامانی بوس بوس....خونه دختر خالم برای دیدن نوزادش و بازی تو با دو تا پسر بچه و دختر بچه و فریاد شادیت که چقدر ذوق کردم برات.....
2 آذر 1393

آقای مهربانی ها

تا حالا شده یه جایی تو یه شرایطی وقتی همه دارن گریه میکنن همه تلاشتو بکنی بلکه حداقل چشمات خیس یشن و نتونی.....و تا حالا شده یه جایی که نباید از سر دلسوزی و ترحم چشمات بارونی بشه و همه سعیتو بکنی که گریه نکنی تا غرور کسی نشکنه و نشه من هر دو حالت رو داشتم و این بار یه حالت سومی رو تجربه کردم....اینکه داری تو یه شرایط عادی صحبت میکنی و یهو چشمت به چیزی میفته که ناخوداگاه گوشات کر میشه و چشم هات میشه همون نقطه و وقتی به خودت میای همینجور داری اشک میریزی بدون اینکه بدونی چرا و از کی داری گریه میکنی ....فقط یه سری اسم تو ذهنت میاد که باید همشونو نام ببری و احساس میکنی وظیفه بزرگی رو دوشته ما از بیست تا بیست و دوم آبان 93 رو مهمان امام مهرب...
24 آبان 1393

8-8-8

یه وقتایی واسه یه کاری یه عالمه برنامه ریزی میکنی و نقشه میچینی ولی اتفاق نمیفته....اونوقته که با همه وجودت به حرف قدیمی ها و قسمت و حکمت پی میبری و یه وقتایی بدون هیچ برنامه ریزی و بدون اینکه اصلا جزییاتی تو ذهنت مونده باشه اتفاقی میفته که تا آخر شب با فکر کردن بهش چشمات پر از اشک شوق میشه امروز هشتمین سالگرد ازدواج من و محمده.....هشتمین سالگرد ازدواجمون تو هشتمین ماه سال که کادوش برام شده سفر به شوق دیدن گنبد طلایی هشتمین امام شنیدم هرکسی به یه امامی بیشتر ارادت داره و بیشتر متوصل میشه واون امام برای من امام رضا بوده....من بیشتر از اونکه مذهبی باشم معنوی هستم و هنوز دلم اونقدر دریایی نشده که نوای روضه و نوحه ای اشکمو دربیاره....همی...
19 آبان 1393