آیدینآیدین، تا این لحظه 7 سال و 3 ماه و 15 روز سن دارد

آیدین عشق ما

دوستم

اولین بار هنوز خوب به جمله بندی نیفتاده بودی و دو ساله بودی که تو پارک از یه بچه خطاب به تو شنیدم...دوستم...دوســــــــــتم...سلااااام چون مرتب پارک میبردمت باهات دوست شده بود...این کلمه که توش هزار تا معنا داشت از دل پاک یه بچه انقدر به دلم نشست که اولین باری که تو هم تو پارک به بچه های دیگه گفتی دلم میخواست پرواز کنم...دوستم...دوســــــــــــتم...و این شد دریچه دوستی تو با بچه ها...با همه بچه ها...حتی وقتی داشتیم تو خیابون رد میشدیم و یهو تو یه مغازه ای یه بچه کااااملا غریبه میدیدی زود میدویدی پیشش که دوستم...بیا بازی اصلا به خاطر همین دوستم گفتن ها بود که فرستادمت مهد...که یه عالمه دوست داشته باشی.... این شهریور ماه پر از دوستی...
30 شهريور 1394
1560 11 15 ادامه مطلب

طویر شهریور 94

چه قشنگه از اول با تو بزرگ شدن....از اول الفبای پاکی و سادگی و مهربونی رو هجی کردن...چه قشنگه فاصله گرفتن از دنیای آدم بزرگ ها...دنیارو جور دیگه دیدن...از دریچه نگاه کودکانه تو...چه قشنگه هیجان های کودکی رو تجربه کردن...دیدن خنده های الکی و تمرین کردنشون... چه قشنگه جزییات رو نگااه کردن...خم شدن تا اندازه دید کودکانه تو...وقتی خم میشی فکر میکنی دنیارو ازپایین نگاه میکنی و حقیری...ولی بعد میبینی دنیارو بزرگتر میبنی...از اول میبینی...کامل تر میبینی...شاید برای همین بچه ها همیشه میخندن...حس کوچیک بودن تو یه دنیای بزرگ یعنی خیلی راه دارم...فرصت خطا دارم....حس دنیارو از بالا دیدن یعنی خیلی راه رو اومدم...دیگه وقت ندارم....ترسناکه... چه قشنگ...
20 شهريور 1394

روزهای نه چندان شیرین

همیشه به چشم زخم معتقد بودم....اصلا نمیگم تو بچه خوشگلی هستی و یا ما زندگی فوق العاده ای داریم ولی به هر حال چشم زخم وجود داره....چه باورش کنیم یا نه برای همین اول وبلاگت برات و ان یکاد گذاشتم...اما الان میبینم به جز دوست های وبلاگی که میان و میخونن و همه چی رو میدونن بقیه که گذری رد میشن شاید از دور براشون یه خانواده بی غم و غصه به نظر بیایم که هرماه سفرن و هر روز ددر....که پسرشون فقط میخنده و اصلا مثل همه بچه ها بدقلقی و بداخلاقی نداره و کلا همه چی آرومه....تو که میدونی این طوری ها هم نیست...ما هم روزهای سخت داریم...ما هم روزهای لجبازی های کودکانه و روزهایی ک از صمیم قلب به تک فرزندی معتقد میشم داریم....ما اگه هر ماه سفریم از روزهای است...
15 شهريور 1394

شروع شهریور

یه شهریور داغ...یه پسرک شیطون...یه مامان کمی مستقل تر شده...روزهای در جریان زندگی...روزهایی که بخواهی و نخواهی داره میگذره...روزهایی که یه روز دلمون براش تنگ میشه...حتی همین الان که فقط یک ماه ازش میگذره....روزهایی که هرروز به خودت قول میدی بیشتر ازش استفاده کنی...و هرچی بیشتر دلت میخواد استفاده کنی کمتر لذت میبری چوت تو ذهنت دو دو تا چهار تا میکنی...پس بهتره بیخیال بشی این حساب و کتاب رو ....فقط سعی کنی آخر شب خوابیدنی چند تا شیرین زبونی و شیرین کاری تو ذهنت مرور کنی که حس کنی....خوب استفاده کردی...حس کنی یه روزی نه اونقدر ها دور.....این شیرین زبونی ها کمتر و کمتر خواهد شد چون بزرگتر میشی...پس همین هارو عشقه       &nbs...
10 شهريور 1394

و یه مرداد شیرین

مرداد نوشت هامون خیلی زیاد شده...سفر شمال قبلی مال مرداد بود...پست قبلی و این پست هم مرداد و پست سفر به شمال بعدی هم مال مرداده...میخواستم همشون رو تو یه پست بزارم ولی خیلی زیاد میشد گاهی نگران میشم منی که دارم با این همه جزییات خاطراتت رو مینویسم اصلا قراره خونده بشه نوشته هام از طرف تو؟؟نمیدونم...شاید اگه کمتر بود باز یه دوری میزدی توش....شاید هم مثل خودم خاطره باز باشی و دوست داشته باشی همشون رو....به هرحال من که هم از تجربه کردنشون با تو لدت میبرم و هم از نوشتنشون                    وقتی بهت میگم بزرگ شدنت رو حس میکنم....برای تو قابل درک نیست....وقتی بهت میگم از رفتنت به خو...
1 شهريور 1394
1