آیدین جونم تولدت مبارک
سه سال گذشت.....از اون روز قشنگ که تربچه ای که 9 ماه باهاش حرف زده بودم و نوازشش کرده بودم تو بغلم گذاشتن و من یادم رفت درد داشتم و هنوز درد دارم... سه سال گذشت....از روزایی که دلم میخواست بتونی جغجغه دستت بگیری و تکونش بدی...بتونی لبخندای عمیق بزنی...بتونی عروسک تو دستمو با چشمای خوشگلت دنبال کنی... چه آرزوهایی داشتم و اصلا نمیتونستم تصور کنم سه سال بعد پسرم یه هویت و شخصیت و سلیقه واسه خودش پیدا میکنه و من باید خودمو با خواسته ها و آرزوهای اون تطبیق بدم.... تولدت مبارک شیرین ترن اتفاق زندگیمون.......












