طویر مرداد 94
از بچگی عادت داشتم گاهی بشینم عمیــــــــــق فکر بکنم....به همه چیز و هیچ چیز...به خدا...کائنات...آینده...گذشته...آرزوهام...داشته هام...نداشته هام...
گاهی فردا و فرداهارو متصور میشدم....تا جوونی...پیری...مرگ...بعد از مرگ...اون دنیا و حرف هایی که ازش شنیده بودم...بهشت یا جهنم و امتدادش....بعدش سرگیجه میگرفتم...تا کجا...آخرش چی میشه؟؟؟
دنیا چرخید و چرخید و بزرگ شدم و بزرگ تر...الان یاد گرفتم فقط جلو پام رو نگاه کنم...فقط فردا
گاهی با خودم میکم این روزهایی که داره تند و تند میاد و میره همون روزهایی ست که بعد ها میخوام با عنوان جوونی کجایی که یادش بخیر ازش یاد کنم...بعد یهو به تکاپو میفتم...حالا چیکار کنم...چطوری بیشتر استفاده کنم...چطور کاری کنم که بعد ها حسرتی نداشته باشم
بعد به دور و بری هام نگاه میکنم...هرچقدر هم دویده باشن....هرچقدر هم مال و علم و شهرت و مقام کسب کرده باشن...باز هم یه حسرت هایی دارن...پس چرا درس نگیرم
حالا میدونم....فقط باااید لذت ببرم...شاد باشم...شاد کنم و جوری زندگی کنم انگار فردایی وجود نداره
واسه همین با تو هستم همیشه....و گاهی بی تو....که دلتنگ با تو بودن باشم...چون تو هنوز انقدر بزرگ نشدی که دنبال این افکار باشی و از روی غریزه داری درست جلو میری....دست منو هم گرفتی

اوایل مرداد ماه دوباره تصمیم به یه سفر دوروزه به طویر دوست داشتنی مون شد....با سپیده اینا هماهنگ کردیم و اونا گفتن نمیان و بنابراین سه تایی قرار شد بریم
دیگه اونقدر بعد این همه سفر دوروزه رفتن حرفه ای شدم که مثل سابق یه عالمه لباس و اسباب بازی و خوراکی بار نکنم و درست دو ساعت مونده به رفتن تازه بلند شدم چند دست لباس برای تو و یه دست هم برای خودمون برداشتم...یه حوله و مسواک و خمیر دندون و شامپو بچه و دو سه تا اسباب بازی....همین
چون میدونستم فردا صبحش راهی دریا میشیم بنابراین ناهار اون روزمون که مامان و مهین هم خونمون بودن رو زیاد درست کردم که شمال هم ببریم تا وقتی ساعت سه رسیدیم ویلا ناهار داشته باشیم....حتی سالاد هم درست کردم
عصری که من ساک میبستم تو هم واسه خودت مشغول بودی و از کشوی لباس زمستونی یه لباس کلاه دار آوردی که برام بپوشون!!!منم پوشوندم حال کنی تا من هم کارامو بکنم

و بعد هم یه مشت عدس آوردم تا با خاک برداری و سیمان مخلوط کنت عملیات خانه سازی محبوبت رو انجام بدی


محمد با پیتزا رسید و من کلی ذوق کردم از اینکه نصف پیتزا رو خوردی

و ساعت نزدیک 12 شب بود که راه افتادیم...خوابت نمیومد و خواستی برات کارتون بزارم و قبل از شمشک گفتی خوابت میاد و تو صندلی نخواستی بخوابی و محمد بالشت رو گذاشت ولی قبل از اینکه بخوابی گفتی دلت درد میکنه و همه شامت رو بالا آوردی
اولا با محمد چشمت زدیم...دوما تو اون پیچ های شدید جاده یه صفحه متحرک کوچولو رو نگاه کردن باعث سرگیجه و تهوع هم میشه دیگه!!!
ولی بعدش توووپ خوابیدی و درست تو حیاط ویلا محمد بیدارت کرد و بعد دستشویی دوباره خوابیدی تا صبح

یه صبح زیبا و هوای تمیــــــــــــــز

یه پسرک شارژ و بازی های محبوب



حتی کمک به بابا واسه آب دادن درخت ها


اون کمد زیر پله خونه توست!!!

اسباب بازی محبوب قدیمی که تو همون کمد پیدا کردی

و بعد از صبحانه....پیش به سوی دریا

تویوپ پارسالی و به قول تو لایتینگ مک کویین(شبیه ماشین و قرمز بود) رو محمد تهران برد و پر از باد کرد...خیییلی پر باد شده بود و تو حرکت و فشار انگار سوراخ شده بود
بردیم تو راه باز دادیم باد کردن ولی قبل از رسیدن به دریا دوباره خالی شد....یعنی سوراخ بود....پس رفتیم و یکی دیگه برات خریدیم...و مگه میشه بریم تو اون لوازم و صنایع دستی های بین راه و تو خرید نکنی
البته من زرنگ ترم...بعد از اینکه اون لودر رو آوردی تو ماشین و بهت گفتم از اون مدل تو سه تا سایز داری و یکمی هم باهاش ور رفتی خودت رفتی و پسش دادی و به تویوپ اردک جدید و سطل شن انتخابی من راضی شدی

همون ساحل همیشگی که به خاطرش هربار نزدیک یک ساعت رانندگی میکنیم تا برسیم بهش

اولش یه شنای جانانه سه نفره که تو، تو تویوپ بودی و خیییلی خنده دار اول میترسیدی و گردن اردک بینوا رو گرفته بودی و با آموزش ها یواش یواش درست نشستی و محمد که همیشه یک ساعت تو آب بغلت میکرد این بار راحت بود
و بعدش که حسابی خسته شدیم اومدیم ساحل و سه تایی شن بازی





هرچی من با سطل میخواستم قلعه درست کنم تو هنوز یه دونه درست نکرده میزدی نابودش میکردی






ساحل پر از چوب بود این بار و دریا پر از خرده چوب!!

تنها عکسی که تونستم محمد رو سانسور کنم!!!تو همه عکس ها کنار توست

داری شکل های مختلف رو قالب میزتی


تو راه برگشت بودیم که سپیده اینا گفتن تو جاده هستن و دارن میان پیشمون...خیلی خوشحال شدیم و وقتی رسیدیم پشت در بودن....عمو امیر از حیاط پشت ویلا داشت تمشک میچید و تازه من دیدم صبح انقدر هیجان دریا داشتیم اصلا پشت نرفتیم و ندیدیم چه تمشک هایی داده

غذارو گذاشتم گرم بشه و تا من حمومت کنم سپیده تو سفره محلی خوشگلی که خریده بود چیدشون و انقدر قشنگ بود که عکس گرفتم

با این منظره غذا خوردن وااقعا لذت بخشه

اینم جای خواب ظهر که تو خونه سوار این بی نوا شدی

بعد از ظهر رفتیم به سمت روستای بالای کوه و تو از خستگی تو ماشین خوابیدی و تا برگشتن تو خونه هم بیدار نشدی....مناظر راه خیلی زیبا بود

و این هم روستا



صبح روز بعد

و ظهر که همه خوابن و من و تو رفتیم دور تا دور خونه عکاسی









بعد از ظهر و تماشای برگشتن گاو ها از چرا و صدای زنگوله ها


بعد هم طاقت نیاوردی و رفتی حیاط که از نزدیک ببینیشون

و بعد هم دعوتشون کردی تا از علف های تو حیاط بخورن!!!


یکی که اومد بقیه هم اعتماد کردن و اومدن


با تاریک شدن هوا این بلال ها هم حاضر شد...گرچه حتی تست هم نکردی

و بعد از بلال خوری دیگه نوبت برگشتن به سمت تهران و خونه
مثل همیشه عالی بودی و تو راه بعد از کمی کارتون دیدن خوابیدی و حتی برای جگر خوردن که پیاده شدیم تو بیدار نشدی....
نوشته های اول پست یادته....هروقت به سرم میزنه برم یه کار مفید بکنم...یه کار خاص...یه کاری که عمرم تلف نشده باشه...با دیدن تو و بچگی کردن با تو و اینکه از نگاه تو دارم دنیارو نگاه میکنم و لذت میبرم به خودم میگم.....هیــــــــــــچ کس اندازه مامانی که با بچش وقت بگدرونه عمرش رو مفید مصرف نکرده.....ممنووووونم ازت برای این هدیه



طویر مرداد 94 












