عید 93
امسال خونمون اصلا حال و هوای عیدو نداشت آخه چون تو پروژه پوشک گیری بودیم میخواستم صبر کنم تا تموم شدنش و بعد شروع کنم به خونه تکونی و درست 16 اسفند که تو برای اولین بار حتی دستشویی هم خودت رفتی اون اتفاق تلخ باعث شد اصلا یادم بره عید چی هست و هرروز فقط واسه خواب خونه بودیم و بقیه وقت بیرون با تو بودم شب سال تحویل بغد از اینکه طبق روال اون مدت باهات اومدم خونه بعد از خوابیدن تو و محمد تازه شروع کردم به چبدن سفره هفت سین و پیدا کردن وسایلش که سپیده مهربونم که خوب میدونست چقدر داغونم روز قبل همه چی تا سنبل و سیر و سمنو برام آورده بود به اضافه یه عیدی قشنگ، ولی من ذهنم خیلی درگیر بود و خیلی خسته تر از این بودم که حتی پارچه هفت سینمو پیدا کنم...













