Avazak.ir
چت روم

قالب

آیدین عشق ما

آیدین عشق ما

کودکانه های آیدین

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

آیدین کوچولوی ما 14 مهر 1390 ساعت 4:37 صبح همصدا با اذان صبح به مامانش سلام کرد و همه دنیای ما شد

موضوعات

عکس های آتلیه

بارداری

زایمان

پاییز 90

زمستون 90

بهار 91

تابستان 91

پاییز 91

زمستون 91

بهار 92

تابستان 92

پاییز 92

زمستون 92

بهار 93

تابستان 93

پاییز 93

زمستون 93

بهار 94

تابستان 94

پاییز94

زمستون 94

بهار 95

پیوند ها

کیان جون

کیانا و صدرا جون

علیرضا جون

علیرضا جونی

سوگند جون

نویان جون

آریا جون

کارن جون

علی جون

آروین جون

مینا جون

مبین جون

بهار جون

کوثر جون

امیر مهدی و محمد طاها جون

محمد مهدی جون

ساناز جون

متین جون

نازنین زهرا جون

آیسو و آیسا جون

دختر بهاری جون

بنیتا جون

آنیسا جون

امیر علی جون

رادین جون

ملینا جون

ایلیا جون

آیلین جون

مریم جون

پرنیا و بردیا جون

سپیده جون

امیرصدرا جون

آرمان جون

علی طلا جون

آرشیدا جون

مهراد جون

علی جونی

راستین جون

الینا جون

آیدین جون

آبتین جون

مطالب اخير

تو کنار منی،نمیترسه دلم

بهار 96

پاییز تا زمستان 95

بهار تا پاییز 95

بوی عیدی

بــــــــــــــــرف

زمستان 94

4 سال و 4 ماه و 4 روز

پل طبیعت 94

و یه مامان 32 ساله

پاییز 94 آیدین

پارک ساعی آذر 94

نیاوران آذر 94

پارک ملت آبان 94

نهمین سالگرد ازدواج

یه سفر یه روزه

محرم 94

تولد 4 سالگی

تولدت مبارک

بازارچه خیریه بهنام دهش پور

پیوند های روزانه

عکس

عکس 2

قاب عکس

قاب عکس 2

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 37 نفر
بازديدهاي ديروز : 96 نفر
بازدید هفته قبل : 37 نفر
كل بازديدها : 321020 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

لوگوی آموزش های دخملی شکلک

  • آموزشکده هنر

    به وبلاگ آیدین کوچولو خوش آمدید

                                                             アルファベット のデコメ絵文字アルファベット のデコメ絵文字アルファベット のデコメ絵文字アルファベット のデコメ絵文字アルファベット のデコメ絵文字        

     

                                                     

     

                                                                                                                                                                                                         

    موضوع :

    چهارشنبه 16 مهر 1393 |

    یه سفر یه روزه

    گاهی زندگی ات شتاب میگیره...حس میکنی باید بدویی!!عجله داری و نمیدونی چرا...داری میرسی به جایی و نمیدونی وقتش بود یا نه...دوست داری زمان بایسته...دوست داری بیشتر وقت داشته باشی ولی...نمیدونی با اون وقت چطور بیشتر لذت ببری...چطور بیشتر حس کنی حال رو...لمس کنی زندگی رو ...بغل کنی خوشبختی رو...

    هر روز که بزرگتر میشی من بیشتر میفهمم آرزوی  ایستادن زمان یعنی چی ...بیشتر میفهمم حسرت بوی ناب بچگی از بغل تو یعنی چی...هرروز که کلمات قلبمه سلمبه جدیدی میزنی...بعد بغل کردنت و بوسیدنت و ذوق کردنت...دلم میگیره واسه اون روزهایی که با دو سه تا کلمه ساده یه عالمه حرف میزدی برامون...یه عالمه دوبله داشتم از اون چند کلمه...

    امسال پاییز با خودم گفتم وقتمون کمه...نمیشه شش ماه بشینم خونه منتظر بهار که باز باهات بزنم بیرون و باز با تو بچگی کنم...پس قرار شد بی خیال فصل ها باشیم...و خدا چه مهربونه...امسال پاییز زیباترین پاییز همه عمرم بود...بازی رنگ ها...روزی نبود که بلند و به همه تکرار نکنم....امسال پاییز خییییلی قشنگه...

     

                     


    ادامه مطلب

    موضوع : پاییز94

    جمعه 15 آبان 1394 |

    محرم 94

    تو عالم بچگی من ماه محرم برام قشنگ بود...چون تا نیمه شب با دوستام میتونستیم بیرون باشیم و بدوییم و بازی کنیم و تماشا کنیم....با هم....اون موقع ها ماه محرم تو تابستون بود و تکیه های تو کوچه و خیابون....بدو بدو های ما مزاحم کسی نبود....میتونستیم با خیال راحت بدوییم و داد بزنیم و وقتی دسته از تکیه اومد بیرون وایسیم به تماشا...تو همون تماشا کردن ها فلسفه محرم رو هم فهمیدیم...بزرگتر شدیم و دنبال دسته میرفتیم...این بار بدون سرو صدا و با وقار بیشتری تماشا میکردیم و بعدها عزاداری...

     

    سال اولی که بردمت حسینیه فقط دوماهه یودی...کولیک داشتی و جیغ میزدی و کل مدت تابت میدادیم...سال بعد یه پسرک یک سال و دوماهه شیرین...هنوز راه نمیرفتی و با اشتیاق تماشا میکردی و لبخند های قشنگ....سال سوم به بعد فقط دنبالت میدویدم که نری تو راه پله و گم نشی و نیفتی و هزارتا دردسر دیگه....از پارسال متوجه شدم حال و هوای محرم واسه بچه ها مثل بچگی های من نیست...همش هیس هیس و بشین بشین...دائم سرزنش و مشغول کردن بچه ها با گوشی و تبلت...و از همون موقع مبارزه من با این شیوه شروع شد... خانوم مسنی که بچه هارو هی دعوا میکرد خیلی زود فهمید حریف تو و ایلیا دوستت نمیشه...چون من و مامان ایلیا ابدا یکبار هم در تایید حرف های اون خانوم مثل بقیه مامان ها نمیگفتیم بیا بشین....و این شد که حسینیه به تو خوش میگذره...درست مثل بچگی های من....قراره بهت خوش بگذره بی تفاوت به دید بقیه...تا یه روز تو هم مثل ما بفهمی فلسفه محرم رو...

     

                      


    ادامه مطلب

    موضوع : پاییز94

    شنبه 2 آبان 1394 |

    تولد 4 سالگی



    لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

    آیدین قشنگم...کوچولوی شیرینم....تولدت مبارک:)))



    ادامه مطلب

    موضوع : پاییز94

    پنجشنبه 23 مهر 1394 |

    تولدت مبارک



    لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

    به علت اضافه شدن تعدادی عکس رمزدار شد



    ادامه مطلب

    موضوع : پاییز94

    سه شنبه 14 مهر 1394 |

    بازارچه خیریه بهنام دهش پور

    همیشه دلم میخواسته قبل از مذهب بهت انسان دوستی رو یاد بدم...همیشه دوست داشتم اول خودت رو دوست داشته باشی و بعد همه آدم ها و همه موجودات زنده و ....تو این دوست داشتن ها به خدا برسی

    دوست داشتم خدارو خودت پیدا کنی...نه تو کتاب ها...نه تو داستان ها...تو دیده هات...تو تجربیاتت

    دوست داشتم مهربونی کردن تو وجودت باشه...تو همین مهربونی کردن ها ببینی خدایی وجود داره که این حس قشنگ رو تو همه قلب ها گذاشته...ولی یکی پرورشش داده و یکی فراموشش کرده...

    سپیده چند سالیه که عضو موسسه خیریه بهنام دهش پوره و اوایل مهرماه بهمون خبر داد که قراره بازارچه ای برپا بشه...چند تایی از دوستان و مهناز قرار گذاشتن که برن و به من هم گفتن...نمیدونستم با تو میشه رفت یا نه ولی...خوب از یه جایی باید شروع میکردم دیگه...اینم یه شروع خوبمحبت

                      


    ادامه مطلب

    موضوع : پاییز94

    چهارشنبه 8 مهر 1394 |

    صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 31 صفحه بعد