آیدینآیدین، تا این لحظه 7 سال و 3 ماه و 15 روز سن دارد

آیدین عشق ما

جادو

دریا بودیم...صدای موج ها...صدای بازی کردن کودکانه تو...و باز هم صدای موج ها...دوساعتی میشد که حسابی شنا کرده بودیم...من و محمد واقعا خسته شده بودیم و محمد لب ساحل، آفتاب می‌گرفت و من درست تو تلاقی پیوند موج ها و شن های ساحل با نیم تنه ای که تو آب بود و دست هایی که می‌رفت تو آب و با یک مشت سنگ براق میومد بیرون برای خودم یه سرگرمی جالب پیدا کرده بودم...جمع کردن سنگ های زیبا....تو خستگی ناپذیر هنوز هم توی آب بودی و ماهی های کوچولو دوروبرت و هنوز بعد از دوساعت برات جالب بود این موج های آروم و ماهی های ترسو... حداقل نیم ساعتی با وسواس زیاد سنگ جمع کردم...دست هام بارها پر از سنگ بالا میومد ولی از هر چندبار شاید فقط یه سنگ کوچولو انتخاب میشد برای ...
22 مرداد 1397

بهار ۹۷

بنا به رسم قدیمی بنا به یک قرار نانوشته من و تو و اسفند محبوب و تجریش عزیزم...یعنی میشه روزی این خاطرات رو فراموش کنی...یا برات کم اهمیت باشه...بزرگترین چیزی که ناامیدم می‌کنه از ادامه دادن جزء به جزء وبلاگت همین حسه که نکنه برات جالب نباشه که یه روزی با چه شوقی از شب قبل باهم قرار میزاشتیم که فردا بریم تجریش و ماهی گلی هارو نگاه کنیم و سه تا هم بخریم...که اسم هم داشتند یکیش قرار بود بشه مامان مریم ،یکی بابا محمد و از همه شیطون تر و کوچولو ترش هم بشه آیدین... یا ماه رمضون هایی که عصرها دهن روزه می‌برمت پارک و اذان که بشه از سوپری جلوی پارک یه بستنی می‌خریم و یه شیر و کیک که من افطار کنم...یا حتی از اون قشنگ تر بریم تجریش و دوتا پیراشکی بخر...
20 مرداد 1397
1