آیدینآیدین، تا این لحظه 7 سال و 3 ماه و 15 روز سن دارد

آیدین عشق ما

شمال مرداد 93

وقتی یه پسر کوچولو داری که مثل باباش عاشق سفره و عاشق دریا و به قول خودش هیلا(ویلا) اونوقته که دو به یک میبازی و باید همراهش باشی واسه سفرهای پی در پی و واقعا وقتی ذوق و هیجان و خنده های شیرینت رو میبینم احساس میکنم خستگی این سفر های کوتاه همه می ارزه به دیدن خوشحالی کودکانه ات چهارشنبه بعد از ظهر با مهین و داوود راهی شدیم به سمت دیزین شمشک و جاده چالوس و همراهی مهین باعث شد خیلی سرگرم تر باشی و تو ماشین هم بهت خوش بگذره و قبل از تاریکی هوا رسیدیم و 3 روز خیلی خوب رو با هم داشتیم.....                    بقیه ادامه مطلب   تو ماشین پسر خیلی خوبی بودی و برخلاف تصورم ...
26 مرداد 1393
1343 22 47 ادامه مطلب

شابی تارایی

جوجو کوچولوی من....خدایی یکی بیاد بهت بگه شابی تارایی میخوام و تو هی بگی:چی؟؟؟ و باز تکرار و تکرار و تکرار چه کاری از دستت بر میاد....؟؟؟بعد از بارها درخواست و متوجه نشدن من دستمو گرفتی بردی آشپزخونه و کشوی خوراکی هارو برام باز کردی و یه بسته بیسگوییت ساقه طلایی  بهم نشون دادی!!! من واقعا نمیفهمم شما آیا رژیم داری که گیر دادی به ساقه طلایی؟؟ من شیرین ترین و خوشمزه ترین لحظات رو با شیرین زبونی هات دارم تجربه میکنم و اقرار میکنم گاهی از شدت مچاله شدن و خورده شدن برخوردامون شبیه کودک آزاریه!!! یه نکته....همین الان که دارم برات این پستو میزارم رو مبلم و اصرار داری که با گذاشتن پاهام روی میز تونل درست کنم تا اون زیر دراز بک...
21 مرداد 1393

بی تو

پسرک صبح زود بیدار شده و حالا خیلی قبل از وقت ناهارش روی مبل چشماش رو هم رفته...صداش میکنم...آیدینم.... غرولند میکنه و این یعنی خوابم میاد...صدام نکن! روش یه ملافه نازک میکشم...کولرو روشن میکنم و میرم آشپزخونه و هودو میزارم رو آخرین حدش که صداش زیاد باشه و سروصدام تو صداش گم بشه و پسرکم بیدار نشه....غذا درست میکنم .... آشپزخونه رو تمیز میکنم و میام شروع میکنم به گردگیری... صبحش با پسر کوچولوم یه جارو برقی حسابی زده بودیم و حالا نشستم روبروی تلوزیون و دارم از تمیزی خونه لذت میبرم... انعکاس رنگی نور روی شیشه های میز توجهمو جلب میکنه ...نگاه میکنم تصویر شاد تلوزیونه که نورش افتاده رو شیشه های میز....چند وقته همچین صحنه ای ندیدم؟؟؟ خیلی وق...
14 مرداد 1393

آیدین و تعطیلات

ماه رمضون هم گذشت و از من بیشتر به تو سخت گذشت...میدونی چرا؟؟؟ هرروز برای بستنی خوردن داستان داشتیم...میگفتی تو هم باید بخوری و روزای اول دادو بیداد که باید من هم بخورم و اصلا نتونستم با مفهوم روزه آشنات کنم... و البته این برای این بود که قبلا میرفتی و واسه هردومون بستنی میاوردی و منم نه نمیگفتم و حالا سختت بود تک خوری کنی برای تو سخت بود چون هرروز موقع افطار باهات واسه همه دعا میکردیم و تو الهی آمینشو میگفتی و دیگه متن دعاهارو هم حفظ شده بودی... نی نی ها خوب بشن.... مهین، مهناز،دیپ دیپ،دایی مووسن خوش بخت بشن... سلامت باشیم... و این آخری ها تا میگفتم آیدین بیا دعا بخونیم داد میزدی نهههههه الهی آمین نیخوااااام!!! یعنی از دین زده ت...
12 مرداد 1393

پسرم بزرگ شده

یه وقتایی انقدر آروم آروم و بی سروصدا همه چی پیش میره که یهو چشم باز میکنی میبینی واااااااااای کی این وروجک انقدر بزرگ شد! این همون فسقلیه که باید رو پام مینشوندم و با قاشق سوپ میکس شده بهش میدادم! همونی که پوشک میشد و انقدر پاهاشو تکون میدادو وول میخورد که نمیزاشت! همونی که واسه سینه خیز شدنش با لبتاپ روشن و تصویر رنگی تشویقش میکردم و بعد کلی هیجان و زور زدن و تکون خوردن نیم سانت هم نمیتونست جلو بیاد! همونی که وقتی برای اولین کلمه به جای مامان و بابا گفت آیدا و ما موندیم تو بهت اینکه پسرمون اسمشو دوست داره... این روزا وقتی دارم با سبد پوشکت که البته فقط واسه شب بود خداحافظی میکنم و سبد لباسات که جدا میشستم و دیگه اونقدر ...
7 مرداد 1393

سرگرمی های آیدینی

وقتی یه پسر کوچولوی شیطون داری باید به فکر این هم باشی که چطور و با چی میتونی سرگرمش کنی ... اوایل فقط با اسباب بازی سرگرم میشدی و من هم سعی میکرده اسباب بازی های فکری هم داشته باشی مثل کره هوش ،حلقه هوش، لگو و .... ولی خیلی زود بزرگ شدی و رفتیم سراغ کارتون و از اونجا که سلیقت خاص بود بیشتر کارتون هاتو با دانلود و زبان اصلی داشتی و بعدها محمد رفت بازار تا دستش برای خرید کارتون های شامل اتوبوس و قطار و آتش نشانی و ... بازتر باشه ، و بعد هم بازی های دونفره مثل توپ بازی و حباب بازی و ....و کتاب خوندن که باید جاهای مورد علاقه رو بخونیم و گاهی یه کتابو بارها و بارها.... و نقاشی کردنت که ما بکشیم و تو خط خطی کنی و این هم تو و سرگرمی های این رو...
5 مرداد 1393

باغ شهریار و نذر آیدین

از اول ماه رمضون دائم میگی بریم دریا و یا بریم باغ پیش شهدوز!! شهروز اسم سگ تو باغه و شما خیلی بهش ارادت داری....  بریم باغ به شهدوز دوشت بدیم!! و گوشت هم براش بردی.... یعنی جمعه ظهر با سپیده و عمو امیر رفتیم باغ و البته عمو امیر از صبح رفته بود و دهن روزه ساعت 4 ظهر تو جاده شهریار واقعا فقط به خاطر تو قبول کردم بریم و البته خیلی هم لذت بردی قرار بود ساعت 2 بریم ولی اون روز صبح زودتر بیدارت کرده بودم تا یواش یواش ساعت خوابتو برگردونم به روال سابق که محمد گفت فراره بریم باغ و ساعت 1 تو خوابت برد و قرار شد بزاریم خوب بخوابی چون مطمئن بودم اونجا انقدر ورجه وورجه میکنی که اجتیاج به تجدید قوا  داشتی و این هم...
5 مرداد 1393
1