آیدینآیدین، تا این لحظه 7 سال و 3 ماه و 15 روز سن دارد

آیدین عشق ما

آرایشگاه

کوتاه کردن موهای پسر کوچولوم شده یکی از دغدغه های من، از اینکه حس کنم تو آرایشگاه استرس داشته باشی اصلا خوشم نمیاد و کلا همیشه سعی کردم هر اتفاق پرتنشی رو تا اونجا که میتونم ازت دور نگه دارم ، تا اینکه الهام جون دوست خوبم ایده آرایشگاههایی که صندلی کودکشون ماشینه بهم داد و همینجا ازش خیلی ممنونم به محمد گفنم که این بار برای اصلاح موهات ببریمت تیراژه چون اونجا همچین آرایشگاهی دیده بودم و اونم یه آرایشگاه نزدیک حونه مربیش تو زرگنده بهم معرفی کرد و من هم از خدا خواسته باهات راهی شدم تو مسیر طبق معمول عاشق رودخونه زرگنده شدی و بعد هم تو یه کوچه ای 3 تا بچه گربه با مامانشون پیدا کردی و کلی هم با اونا بازی کردی تا بلاخره رسیدیم و با ای...
31 خرداد 1393

سفر

دقیقا دو هفته بعد سفر به بندر ترکمن محمد گفت بریم ویلای شمال و من هم نگران اینکه نکنه تو سفر باز هم یاد اون حرکات و لجبازی ها بیفتی و به محمد گفتم فعلا دست نگه داریم تا این حرکت کلا فراموشت بشه ولی نتونستم حریف بابا محمدت بشم و البته خودم هم شدیدا ذهن و روحم به خاطر تمرکز رو این قضیه خسته بود و این شد که راهی شدیم   ابتدای ورود با دودوی عزیزت               و بعد از اینکه همه جارو آنالیز کردی چون بار آخر آبان پارسال اومده بودی رفتی سراغ بازی       و شب هم چالوس و دریا و شهربازی بلوار رادیو که برای ...
24 خرداد 1393

شیرین زبون

برام خیلی عجیب بود که هر وقت صدات میکردم آیدیـــــــن جواب میدادی  دایا  و من همش میگفتم آیدین جونم باید بگی بلـــــــه و دفعه بعد دوباره........ تا تعطیلات عید اتاق مهناز آتیش میسوزوندی که یهو مهناز باذوق اومد و گفت مریم صداش میکنم میگه جانم و من هم دنبالت که ببینم و فهمیدم بــــــــــــــــــــله تو تمام مدت  جایا  میگفتی و تازه فهمیدم من همیشه وقتی صدام میکنی بهت میگم جانم پس چرا انتظار داشتم تو بله یاد گرفته باشی و این شد که از اون به بعد روزی هزار بار همه صدات میکنن آیدیــــــــــــن و تو هم با ذوق  جایــــا بعد از پوشک گرفتنت اولین باری که با هم رفتیم پیاده روی متوجه شدم حالا مشکل دو تا شده...
22 خرداد 1393

امام زاده صالح

قبل از به دنیا اومدن تو عسل پسر هفته ای 2 بار با مهناز و سپیده میرفتیم تجریش و پیاده برمیگشتیم خونه و هرزگاهی هم زیارت امام زاده صالح ، من خیلی اونجارو دوست دارم و هر مشکل کوچیک تا بزرگی برام پیش بیاد همونجا نذر میکنم و تا حالا هم دست خالی برنگشتم ، برای خوب شدنت هم اونجا نذر کرده بودم با یه عالمه نذر قدیمی که باید میبردم ولی با به دنیا اومدنت خیلی خیلی کم میتونستم برم تا اینکه تصمیم گرفتم با تو برم و سوار مترو هم بکنمت که عاشق قطار و پله برقی هستی و بماند که 3 ایستگاه بعد رسیدیم و حالا پیاده نمیشدی                           &n...
21 خرداد 1393

تربیت با بازی درمانی

پسرک چند باری تو سفر یه اخلاق جدید و ناخوشایند از خودش رو کرد اصرار به داشتن چیزی و گریه و دادوبیداد و حتی رو زمین خوابیدن و ....... اول سعی کردیم باهاش کنار بیایم ولی بعد دیدم حالا بدون اینکه بگه چی میخواد شروع به لجبازی و دادو بیداد میکنه و شروع کردیم به کار کردن رو این موضوع از محمد خواهش کردم به گریه هات توجه نکنه چون بار اول که الکی گریه میکردی بابای دل نازکت هم پا به پات اشک ریخت و تو هم بل گرفتی دفعات بعدی محمد بیشتر همکاری کرد گرچه نمیتونست بی تفاوت هم باشه و گاهی بغلت میکرد و باهات راه میرفت که دستور میدادی کجا بره در کجارو باز کنه و وقتی دید تو واقعا خودت هم نمیدونی چی میخوای و فقط داری موقعیت خودتو میسنجی بیشتر همکاری کرد ...
20 خرداد 1393

بندر ترکمن

یکی از دوستان عمو امیر خیلی وقت بود که بهش پیشنهاد داده بود بریم به شهرشون بندر ترکمن و تعریفشو میکرد و از اونجایی که ما هم تا به حال اصلا سمت گرگان و استان گلستان نرفته بودیم قرار شد با هم یه سفر به اونجا داشته باشیم اوایل اردیبهشت طبق معمول با دو ماشین خونواده کوچولوی ما و امیرو سپیده راهی شدیم و بماند بعد 4 ساعت که راهو رفتیم امیر و محمد پشیمون شدند و خواسند که برگردیم بریم ویلای خودشون ولی من و سپیده گفتیم حالا که تا اینجا اومدیم بهتره راهو ادامه بدیم و یه جای ندیده رو ببینیم صبحانه جای خیلی قشنگی بودیم که عمو امیر یه صبحانه مفصل هم آماده کرده بود که خیلی مزه داد و ساعت 2 ظهر رسیدیم و برخلاف تصورمون خانواده دوست عمو امیر کلید آپا...
19 خرداد 1393

بابایی ها مبارکه

بابایی جون آیدین چند ماه قبل بازنشسته شد و این یکی باباییشم همین ماه و این هم آیدین و شیرینی بازنشستگی باباییش         بابایی جونا ایشالا صد و بیست ساله بشین و همیشه شاد و سلامت سایتون بالای سر ما باشه         ...
18 خرداد 1393

ویار

تو دوران بارداری اصلا نه هوس چیزی کردم و نه از چیزی بدم میومد و انگار این آقا کوچولو گذاشته بود به دنیا بیاد و خودش جبران کنه عادات غذاییت شدیدا شبیه محمد و روزی که برای اولین بار بهت فسنجون دادم و همه رو از دهنت ریختی بیرون و قیافتو در هم کردی بیشتر مطمئن شدم ولی از همه چی برام جالب تر درخواست حلوا بود بعد از تعطیلات عید یه روز عصر تو داشتی ماشین بازی میکردی و محمد زنگ زد بهم که یکی از سریال های نوروزی رو داره تلوزیون پخش مبکنه و ببینش و تا کانالو عوض کردم تو هم بازی رو بی خیال شدی و اومدی جلوی تی وی و گفتی: هانومه داله چی تار میتونی؟؟؟ گفتم: داره حلوا درست میکنه گلم. گفتی: آیدینم می  اصلا فکرشو هم نمیکردم که واقعا حلوا ...
17 خرداد 1393

دودو

قبل از مامان شدن هر وقت که اون وسیله چرخ مانند رو دست بچه ها میدیدم که دسته داره و بچه ها با ذوق هدایتش میکنن با خودم فکر میکردم چه مامان بی سلیقه ای که همچین اسباب بازی ای واسه بچش انتخاب کرده اما.............. مامان شدن باعث شد بفهمم که اون مامانای طفلکی اون اسباب بازی رو انتخاب نکردن بلکه انتخاب بی کلاس خود کوچولوهاست اولیشو مامانی برات خرید که البته یه هواپیمای کوچولو و خوشگل قرمز بود که یه دسته بلند داشت و تو عاشقش بودی و هر وقت میرفتی خونه مامانی بدون اینکه به کسی نگاه کنی تا درو باز میکردند میرفتی سراغش که جاشو هم بلد بودی و 1 ساعتی یک نفس مشغول بودی و منم اسمشو گذاشتم جیمبو که کل خانواده میشناختن و بعدیشو دوباره به شکل هواپیم...
17 خرداد 1393

عید 93

امسال خونمون اصلا حال و هوای عیدو نداشت آخه چون تو پروژه پوشک گیری بودیم میخواستم صبر کنم تا تموم شدنش و بعد شروع کنم به خونه تکونی و درست 16 اسفند که تو برای اولین بار حتی دستشویی هم خودت رفتی اون اتفاق تلخ باعث شد اصلا یادم بره عید چی هست و هرروز فقط واسه خواب خونه بودیم و بقیه وقت بیرون با تو بودم شب سال تحویل بغد از اینکه طبق روال اون مدت باهات اومدم خونه بعد از خوابیدن تو و محمد تازه شروع کردم به چبدن سفره هفت سین و پیدا کردن وسایلش که سپیده مهربونم که خوب میدونست چقدر داغونم روز قبل همه چی تا سنبل و سیر و سمنو برام آورده بود به اضافه یه عیدی قشنگ، ولی من ذهنم خیلی درگیر بود و خیلی خسته تر از این بودم که حتی پارچه هفت سینمو پیدا کنم...
15 خرداد 1393